گنج

شمارهٔ ۹۹

چشم بر صیدم نیفکند آنشکار افکن دریغدر خور شاهین چشم او نبودم من دریغ
یکدمی نستاد تا بیند که چونسوزم بخویشآنکه زد بر آتش افسرده ام دامن دریغ
تند چون ابراز سر من دوش بگذشت و نگفتسوخت از برق تغافل مور را خرمن دریغ
گوشۀ ابروی او ایدل مقامی دلکش استنیستم از چشم کافر کیش او ایمن دریغ
وصل دل برد از من و جان نیز بر بحران سپرددر هلاکم دوست یکدل گشته با دشمن دریغ
اجر هر نوش لبی نیشی ز نازش در قفاستبر نچیدم لاله ائی بیداغ از اینگلشن دریغ
دوش چون جان اش ، کشیدم تنگ خوشخوش در کنار،در میان بیکانه بود اما حجاب تن دریغ
دانۀ شادی فلک زینکهنه پرویزن به بیختبس خم غم مانده بر بالای پرویزن دریغ
با خیال صبح وصل عمرم بسر رفت و نزادجز نتاج غم از این شبهای آبستن دریغ
عقل من بر بود از سر این منیژه وش عروسبی تهمتن ماندم اندر چاه چون بیژن دریغ
نیرّا دوشیزه ای میگفت با آئینه دوشمادر گیتی ز نر زادن شد استرون دریغ