گنج

شمارهٔ ۷۲

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: راورد۱۶ بیت
تیشه بر پا زدی ار داغ منش در دل بودآن قوی پنجه که در کوهکنی کامل بود
بچه دل آینه عکس تو در آغوش کشیدمگر از آه سحرگاهی ما غافل بود
بردم از سوز جگر لابه ز حد پیش رقیبحالت غرقه ندانست که در ساحل بود
تند بگذشت و مرا سیل غم از سر بگذشتشکرها دارم از این برق که مستعجل بود
بغرامت بکش ای زلف به بندم که ز عمرهر چه جز حرف جنون شد همه بیحاصل بود
مشگل خویش ببردم بادب پیش حکیمچون بسنجیدمش او نیز چو من جاهل بود
عمر زلف تو فزون باد که با روی تو دوشمو بمو باز نمود آنچه مرا در دل بود
زاهد از بهر خدا پیشۀ تقوی نگرفتعشق را بار گران خواجه چو من کاهل بود
گفتم از گم شدۀ خویش نشانی جویمبر هر کس که شدم بیخود و لایعقل بود
ناگه از دیر برآمد صنمی باده فروشوه چگویم که چه فرخنده رخی مقبل بود
پایِ پویِ من و او هر دُو ، ز جا رفت ولیک،پای او در دل وپای من از او در گل بود
او روان گشت و من اندر عقبش در تک و پویتا بدیری که در آن دیرگهش منزل بود
محفلی دیدم و در وی بادب مغبچگانبسته صف در بر پیری که در آنمحفل بود
پیر آندیر مرا جام جمی داد کزوپیشِ چشم آینه شد ، آنچه مرا مشگل بود
زنک آئینه در آنمی چو ز دودم دیدمکونهان در دل و اینکوشش من باطل بود
نام مجنون ز جنون مشتهر آمد نیرهم بدین ره شدی ار ناصح ما عاقل بود