شمارهٔ ۷۰
نه من از تنگی دام است که در فریادممی بنالم که بسر وقت رسد صیادم
سیر شد زینچمن سبز دل ناشادمکاش میکرد بخود روی قفس صیادم
تیر کز شست بشد باز نگردد کمانپند پیران چه کنم من که دل از کف دادم
گشت دور فلک از منت تعمیر مراخنک آنروز که سیلی برد از بنیادم
منکه از خلد برین دل نگران بستم بارتا سر کوی تو دیدم همه رفت از یادم
خواجه دشوار پسند است و مرا روی سیاهترسم از بندگی خویش کند آزادم
گله از آدم خاکی نه طریق ادبستگرچه آورد در این دیر خراب آبادم
لطف سلطان ازل خواست که از سجدۀ خاکباد این نخوت بیهوده دهد بربادم
نخورم غم که برد باز بدان گلشن قدسعلت نخوت و مستی چو ز سر بنهادم
وارث ساقی کوثر شه مهر افسر طوسآنکه با داغ غلامیش ز مادر زادم