شمارهٔ ۵۸
نظرم دوش بدیدار مهی زیبا بودشب تاریک مرا روز جهان آرا بود
حالتی بود مرا دمبدم از جذبۀ شوقکه اثر هیچ نبود از من و او تنها بود
متحیر بجمالش که چه صورت پرداختقلم صنع که صورتگر این دیبا بود
پای تا سر همه با چشم تامل میرفتارغوان و سمن و نسترن و مینا بود
علم الله که بجز قامت طوبای بهشتهر چه گویم قدموزونش از آن بالا بود
آنچه از گلشن رضوان بحکایت گویندهمه در آئینه صورت او پیدا بود
او چو دریا بتموج هم از جنبش و نازمردم دیدۀ من ماهی آندریا بود
لب و رویش ز عرق باده بمینا میکرداو مرا ساقی گل پیکر و مه سیما بود
خوشه چین نظر از روش بدامن میبردبار نسرین و گل و لاله که در صحرا بود
همه من بودم و پروانه و شمع رخ اوشهد الله که اگر باز دلی با ما بود
نیّر آن باغ ارم بود که من میدیدمیا بهشتی که مرا لب بلب حورا بود