شمارهٔ ۱۴۱
در خاطر منی و به دل تیغ میزنیخوش میکنی به دوستی ای شوخ دشمنی
رویی چو سیم دیدم ریختم خیال خامخوردم چو تیغ ناز تو دیدم که آهنی
باری چنان بزن که نگیرد به دامنتگر میزنی بر آتشم ای زلف دامنی
کس منع خوشهچین نظر چون تو مینکردبا خوشهای مگر چه کم آید ز خرمنی
عشق تو چید سنگ ملالت به دور منبر من ز کید مدعیان ساخت مأمنی
چون سوختی بر آتش غم آشیان دلبازی بده به حلقهٔ زلفش نشیمنی
جرمی که رفته ز اهل نظر چیست خود بگوچشم نظاره روشن و این روی دیدنی