شمارهٔ ۱۳۱
سخت ای لعبت شیرین همه جا رو شدهایعهد دیرینه نپای و گله نشنو شدهای
کام فرهاد چه سان تلخ نگردد که بهشرهمه شور است که همخوابۀ خسرو شدهای
کس چو خورشید تر اسیر نیارستی دیدحالی انگشت نما همچو مه نو شدهای
گندم خال ترا جان به بها میدادندخبرت هست که بیقدر ترا ز جو شدهای
پی صید تو بهر گوشه دو صد دام فریبتو چو آهو بچه هر سو بتک و دو شدهای
مدعی روی تو شب خواب نمیدید و کنونجلوه گر در همه آفاق چو پرتو شدهای