شمارهٔ ۱۱۶
من ای حریف نه مرد شراب گلگونمبه شادکامی غم جام پر کن از خونم
مرا ز هوش ببر از خم جنون ساقیکه سینه تنگ شد از حکمت فلاطونم
برو ادیب ز باران تیر طعنهٔ خلقمرا چه باک که از سرگذشت جیحونم
دماغ هلهلۀ کودکان شهرم نیستبیا هوای جنون باز کش به هامونم
فکنده گر به سرم سایه واژگونه سپهرعجب مدار که برگشته بخت وارونم
من آن برآور نخلم که خوشهچین املهمی رطب برد از شاخهای عرجونم
مخوان فسانۀ شیرین و ویس و لیلایمکه من نه رام و نه فرهادم و نه مجنونم
جنون عشق دگر بر سر است طبع مراکه هر نفس ز غم آتش زند به کانونم
نه روبهم که ز پهلوی شیر طعمه خورمنه کرکسم که کند سیر لاشۀ دونم
نه آن کرا که به منظر کنند صید مرانه افعیای که فریبد کسی به افسونم
همای دولت و عنقای قاف تجریدمکه چرخ در قفس تنگ کرده مسجونم
توان قیاس گرفت آتش درون مراچو عود سوزان از آب چشم بیرونم
دل بلاکش من یوسف است نفروشماگر دهد به بها چرخ گنج قارونم
عنان من به سوی بارگاه شاه کشیدکه پر ز لؤلؤ لالاست فلک مشحونم
امام هشتم سلطان ملک طوس رضاکه از غلامی او پا به فرق گردونم
به داد من برس ای شه که در حریم درتز چارسو به سر آورده غم شبیخونم
به سایهٔ دگران خو نکردهام همه عمربه زیر بال کش ای طایر همایونم
دلم قرار ندارد ز غم به هیچ دیارفلک فلاخن و من سنگ آن فلاخونم