گنج

شمارهٔ ۱۱۵

عهدها شد که نکردی به نگاهی شادمسست‌عهدا مگر از چشم تو باز افتادم
ز خیال سر زلف تو مرا نیست گزیرکه جز این خط جنون یاد نداد استادم
تو به شیرین‌تر از آنی که به شیرین مانیرو ندیدم اگر انصاف دهد فرهادم
هر بلایت به تن آید کنم آویزهٔ جانبندهٔ عاجزم ای خواجه مکن آزادم
گفتیم کام زیاد لب من تلخ مدارهرگز این نکتۀ شیرین نرود از یادم
نالۀ زار من از وحشت جان نیست ولیکترسم از ضعف نیارد به نظر صیادم
وعدهٔ قند لبی دادی و عمری‌ست درازکه مکرر کنمش تا نرود از یادم
شدم از زلف تو سر حلقۀ اصحاب جنونگرچه آشفته بود سلسلهٔ اسنادم
بس خرابم ز تبهکاری ایام امیدکه کند همت صاحب‌نظری آبادم
نیرّ افکند و هم شور حسینی به عراقگر بیایند ملایک به مبارک‌بادم