گنج

شمارهٔ ۱۱۲

دل به دریا زدن از چشم تر آموخته‌امچه هنرها که ز فیض نظر آموخته‌ام
غوطه خون جگر کس نبرد راه چو منکه من این غوطه به خون جگر آموخته‌ام
حق شکرانۀ پروانه فرامش نکنمکه از او ساختن بال و پر آموخته‌ام
با خیالت مژه بر هم نگذارم کاین کارمن به بیداری شب تا سحر آموخته‌ام
دیده را تاب تجلای حضور تو نبودخود بر آتش زده تا این هنر آموخته‌ام
به سر زلف درازت که من ار در همه عمرغیر سودای تو کاری دگر آموخته‌ام
زآب چشمم نرود نقش تو کاین فن بدیعمن به خون دل و سوی بصر آموخته‌ام
آه اگر تیغ تو ترک سر نیرّ گویدسال‌ها پا زده تا ترک سر آموخته‌ام