گنج

شمارهٔ ۱۰۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارشویم۱۲ بیت
می بنالم که بسر وقت رسد صیادمنه من از تنگی دام است که در فریادم
سیر شد زینچمن سبز دل ناشادمکاش میکرد بخود روی قفس صیادم
تیر کز شست بشد باز نیاید بکمانپند پیران چکنم من که دل از کف دادم
کشت دور فلک از منت تعمیر مراخنک آنروز که سیلی برد از بنیادم
من که از خلد برین دل نگران بستم بارتا سر کوی تو دیدم همه رفت از یادم
خواجه دشوار پسند است و مرا روی سیاهترسم از بندگی خویش کنم آزادم
چشم بر صورت منظور نه صوت و نه سخنعشق در حکمت اشراق نمود استادم
گله از آدم خاکی نه طریق ادبستگرچه آورد در این دیر خراب آبادم
لطف سلطان ازل خواست که از سجدۀ خاکبار این نخوت بیهوده دهد بر بادم
نخورم غم که برد بار بد انگلشن قدسعلت نخوت و مستی چو ز سر بنهادم
نیرّ ابن نامه بدیوان عمل نتوان بردآه اگر لطف شهنشه نکند امدادم
وارث ساقی کوثر شه مهر افسر طوسآنکه با داغ غلامیش ز مادر زادم