گنج

شمارهٔ ۱۰

از حد گذشت جلوه فروهل نقاب رازین تیره روز تر مپسند آفتاب را
معذورمی ایصنم همه گر تندی است وجورمستی و از خطا نشناسی صواب را
میگفت دل چو میزدمش بوسه بر دهانباید کشید تلخی این شکر اب را
تا شست چشم مست تو تیر و کمان گرفتاز چشم فتنه برد تمنای خواب را
گفتم میانه دولت چیست گفت هیچای من ببوسم آن لب شیرین جواب را
بردی چو هوش من ز سر ایدوست دستگیردانی که اختیار نباشد خراب را
هرگز درم درآید و پندارمش که اوستچون تشنه ای که آب شمارد سراب را
رشگ آیدم که افتد از او سایه بر زمینای آسمان دریچه به بند آفتاب را
زاهد ز ذوق حور برقص است و در نمازدیگر مگو که عشق نباشد دواب را
نیر شکیب از او بتغافل توان نموداز یاد تشنه گر بتوان برد آب را