گنج

بخش ۷ - ذکر شهادت عون فرزند عقیلة العرب، حضرت زینب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۷ بیت
چون عقیله دودهٔ آل منافدخت زهرا بانوی سرّ عفاف
طود حلم و بحر علم مِن لَدُنبی معلّم عالمه اسرار کُن
گوهر والای دریای شرفبطن زهرای بتول، او را صدف
مظهر بانوی کُبرای حِجیزمریم او را دایه و هاجر کنیز
دست عصمت رشته تار معجرشسرّ ناموس نبوت چادرش
کوه صبر و مهد تمکین و وقارکان غیرت درة التّاج فخار
مام دهر از غم گشوده کام اواز ازل اُمّ المصائب نام او
دید سالار شهیدان را فریدبسته بر قتلش کمر قوم عنید
گفت با فرزند: کای ماه حجیزمن بدانت داشتم چون جان عزیز
کاین چنین روزی رخم داری سفیدجان سپاری در ره شاه شهید
زان بدادم شیرت از پستان عشقکاین چنین روزت کنم قربان عشق
بهر امروزت پدر نامید عونکه شوی نک عون سالار دو کون
کاین همه آوازها از شه بودگرچه از حلقوم عبدالله بود
وقت آن آمد که در میدان عشقسرنهی چون گوی بر چوگان عشق
همرهان رفتند هین بشکن قفسکز هم آوازان نمانی بازپس
غبن باشد تو در این محبس خموشبلبلان در بوستان گرم خروش
پر بر افشان سوی آن گلزار شوهم نشین جعفر طیّار شو
هین بنه رخ پای اسب شاه راکن شفیعش شیب عبدالله را
که کند شاهت به قربانی قبولسرخ رو آئی به درگاه بتول
گفت: خوش باش ای بلاکش مام منخود همین کار است، عین کام من
بند فرمان توام، با رأس و عیناین سر من، وین کف پای حسین
مادرا من یادگار جعفرمخود ز شوق جان فشانی می پرم
گفت زینب کای سلیل بی هُمالرو که شیر مادرت بادا حلال
دست او بگرفت بردش نزد شاهگفت کای محبوب درگاه اله
با هزاران پوزش آوردم برتهدیه‌ای بهر فدای اکبرت
ای خلیل کعبهٔ مقصود منکن به قربانی قبول این رود من
که جز این یک تن سرور سینه امدرّ دیگر نیست در گنجینه ام
هین تو یوسف، من عجوز یوسفمجز کلافی نیست زادی در کفم
لطف کن ای یوسف پوزش پذیرمن تهی دستم، بضاعت، بس حقیر
رخصتی ده تا کند اینک فداجان به راه اکبرت ای مقتدا
شه نبیره عمّ خود در بر گرفتعارضش بوسید و گفتا ای شگفت
این گرامی گوهر عمّ من استغنچه نورستۀ آن گلشن است
چون روا باشد که آن نیکو پدرسوزد از داغ چنین زیبا پسر
خواهرا داغ برادرهات بسمی ببر این میوۀ دل باز پس
دست عباس جدا از پیکرتبس ز بهر سر زدن تا محشرت
پیکر من غرقه در خون دیدنتبس ز بهر اشک خون باریدنت
داغ قاسم آن مه نادیده کامبس ز بهر ناله تا بازار شام
داغ مرگ اکبر آن سرو سهیتا قیامت بس ز بهر همرهی
شهر شام و آن هیون بی جَهیزبس ترا روز سیه تا رستخیز
چشم عبدالله که یعقوب وی استدر ره این یوسف فرّخ پی است
چون بشیر آرد به یثرب این خبرچون روا باشد که گوید با پدر
یوسفت در چنگ گرگان کشته شدپیرهن بر خون تن آغشته شد
خواهرا تو بهر خود میدار بازاین مهین کودک که پروردی به ناز
من به اسماعیلت ای هاجر فدامی دهم اکبر جدا، اصغر جدا
بضعهٔ زهرا ز دُرج چشم ترکرد دامن زین ملالت، پر گهر
گفت کای دارای تاج سروریحق آن مهر برادر خواهری
حق آن پهلوی زهرا مام منوان لبان زهر پالای حسن
حق آن شبه پیمبر اکبرتکه مبین این را روا با خواهرت
که برم این ناز پرور نزد باببا هزاران شرمساری و حجاب
گویمش که نزد فرزند رسولاین کمین قربانیت نآمد قبول
شاه دین از لابۀ آن پاکزادداد آن شهزاده را اذن جهاد
دخت زهرا کرد با صد وَجد و شوقهدی خود را سوی قربانگاه سوق
شاهزاده جعفر طیار وارتیغ در کف تاخت سوی کارزار
از نژاد باب و مادر یاد کردخرمن بی حاصلان بر باد کرد
رزمگاه از کشتگان آکنده شدنام پاک جعفر از نو زنده شد
شد چو سیر از خون خصمان عنودپر به سوی جنت الماوی گشود
شد خرامان سوی فردوس برینبا شقیق خود محمد شد قرین