بخش ۸ - ذکر شهادت حضرت شاهزاده علی اکبر
دور چون بر آل پیغمبر رسیداولین جام بلا اکبر چشید
اکبر آن آئینه رخسار جَدّهیجده ساله جوان سرو قدّ
در منای طف، ذبیح بی بداذبح اسماعیل را کبش فدا
برده در حُسن از مه کنعان گروقصهٔ هابیل و یحیی، کرده نو
دید چون خصمان گروه اندر گروهمانده بی یاور شه حیدر شکوه
با ادب بوسید پای شاه راروشنائی بخش مهر و ماه را
کای زمام امر کُن، در دست توهستی عالم طفیل هست تو
رخصتم ده تا وداع جان کنمجان در این قربانکده، قربان کنم
چند باید دید یاران غرق خونخاک غم بر فرق این عیش زبون
چند باید زیست بی روی مهانزندگی ننگست زین پس در جهان
واهلم، ای جان فدای جان توکه کنم این جان بلا گردان تو
بی تو ما را زندگی بی حاصل استکه حیات کشور تن با دل است
تو همی مان که دل عالم توئیمایۀ عیش بنی آدم توئی
دارم اندر سر هوای وصل دوستکه سراپای وجودم یاد اوست
وصل جانان گرچه عود و آتش استلیک من مُستسقیم آبم خوشست
وقت آن آمد که ترک جان کنمرو به خلوتخانهٔ جانان کنم
شاه، دستار نبی بستش به سرساز و برگ جنگ پوشاندش ببر
کرد دستارش دو شقّه از دو سوبوسه ها دادش چو قربانی بر او
گفت بشتاب ای ذبیح کوی عشقتا خوری آب حیات از جوی عشق
ای سِیُم قربانی آل خلیلاز نژاد مصطفی اوّل قتیل
حکم یزدان آن دو را زان زنده خواستکاین قبا آید به بالای تو راست
زانکه بهر این شرف فرد مجیدغیر آل مصطفی در خور ندید
رو به خیمه، خواهران، بدورد کنمادر از دیدار خود خوشنود کن
روبرو نه زینب و کلثوم رادیده می بوس اصغر مغموم را
شاهزاده شد سوی خیمه روانگفت نالان کی بلاکش بانوان
هین فراز آئید، بدرودم کنیدسوی قربانگه روان، زودم کنید
وقت بس دیر است و ترسم از بداهمچو اسماعیل وان کبش فدا
الوداع ای مادر ناکام منماند آخر بر زبانت نام من
مادرا برخیز زلفم شانه کنخود بدور شمع من پروانه کن
دست حسرت طوق کن بر گردنمکه دگر زین پس نخواهی دیدنم
کاین وداع یوسف و راحیل نیستهاجر و بدرود اسماعیل نیست
برد یوسف، سوی خود، راحیل رادید هاجر زنده اسماعیل را
من ز بهر دادن جان می رومسوی مهمانگاه جانان میروم
وقت دیر است و مرا از جان ملالمادرا کن شیر خود بر من حلال
الوداع ای خواهران زار منکه بود این واپسین دیدار من
خواست چون رفتن به میدان وغادر حرم شور قیامت شد به پا
خواهران و عمه گان و مادرشانجمن گشتند بر گرد سرش
شد ز آهنگ نوای الفراقراست بر اوج فلک شور از عراق
گفت لیلی: کای فدایت جان منناز پرور سرو سروستان من
خوش خرامان می روی آزاد روشیر من بادا حلالت شاد رو
ای خدا قربانی من کن قبولکن سفید این روی من نزد بتول
کاشکی بهر نثار پای یارصد چنین درّ بودم اندر گنج بار
آری، آری، عشق از این سرکش تر استداند آن کو شور عشقش بر سر است
شاه عشق آنجا که با فرّ بگذردمادران از صد چو اکبر بگذرد
عشق را همسایه و پیوند نیستاهل مال و خانه و فرزند نیست
خلوت وصلی که منزلگاه اوستاندر آن خلوت نبیند غیر دوست
شبه پیغمبر چو زد پا در رکاببال و پر گشود چون رفرف عقاب
از حرم بر شد سوی معراج عشقبر سر از شور شهادت تاج عشق
کوی جانان مسجد اقصای اوخاک و خون قوسین اَو اَدنای او
گفت شاه دین به زاری کای الهباش بر این قوم کافر دل گواه
کز نژاد مصطفی ختم رسولشد غلامی سوی این قوم عُتل
خُلق و خوی و منطق آن پاک رایجمع در وی همچو اندر مصحف آی
هر که را بود اشتیاق روی اوروی ازین آئینه کردی سوی او
آری آری چون رود گل در حجاببوی گل را از که جویند از گلاب
آن که گم شد یوسف سیمین تنشبوی او در یابد از پیراهنش
زان سپس با پور سعد بدنژادگفت با بیغاره آن سالار راد
حق کنادت قطع پیوند ای جهولکه نمودی قطع پیوند رسول
شاهزاده شد به میدانگه روانبانوان اندر قفای او نوان
حقّهٔ لب بر ستایش کرد بازکه منم فرزند سالار حجاز
من علی ابن الحسین اکبرمنور چشم زادۀ پیغمبرم
حیدر کرّار باشد جدّ منمظهر نور نبوت خدّ من
من سلیل طایر لاهوتیمکز صفیر اوست نطق طوطیم
شبه وی در خُلق و خَلق و منطقمکوکب صبحم نبوّت مشرقم
در شجاعت وارث شاهی مجیدکایزدش بهر ولایت برگزید
روش مرآت جمال لایزالخودنمائی کرده در وی ذوالجلال
باب من باشد حسین آن شاه عشقکه نموده عاشقان را راه عشق
جرعهای نوشیده از جام الستشسته جز ساقی دو دست از هر چه هست
عشق صهبا و شهادت، جام اوستدر ره حق تشنه کامی کام اوست
آفتاب عشق و نیزه شرق اوهشته ایزد دست خود بر فرق او
وین عجب تر که خود او دست حق استفرق دست از فرق جهل مطلق است
تیغ من باشد سلیل ذوالفقارکه سلیل حیدرم در کارزار
آمدم تا خود فدای شه کنمجان وَقای نفس ثار الله کنم
این بگفت و صارم جوشن شکافبا لب تشنه برآهخت از غلاف
آنچه میر بدر با کفار کردسبط حیدر اندر آن پیکار کرد
بس که آن شیر دلاور یک تنهزد یلان را میسره بر میمنه
پر دلان را شد دل اندر سینه خونلخت لخت از چشم جوشن شد برون
شیر بچه را عطش بی تاب شدبا لب خشکیده سوی باب شد
گفت شاها تشنگی تابم ربودآمدم نک سویت ای دریای جود
ای روان تشنگان را سلسبیلعیل صبری هل الی ماء سبیل
برده ثقل آهن و تاب هجیرصبرم از پا، دستگیرا دستگیر
شه زبان او گرفت اندر دهانگوهری در دُرج لعل آمد نهان
تر نکرده کام از او ماه عربماهی از دریا برآمد خشک لب
گفت گریان ای عجب خاکم بسرکام تو باشد ز من خوشیده تر
آب در دریا و ماهی تشنه کامتشنگان را آب خوش بادا حرام
نی که دل خون باد دریا را چو نیلبی تو ای ساقی کوثر را سلیل
شاه جم شوکت گرفت اندر برشهشت بر دُرج گهر انگشترش
شد ز آب هفت دریا شسته دستسوی بزم رزمگه سرشار و مست
موج تیغ آن سلیل ارجمندلطمه بر دریای لشگرگه فکند
سوختی کیهان ز برق تیغ اوگر نه خون باریدی از پی میغ او
گفت با خیل سپهسالار جنگچند باید بست بر خود طوق ننگ
عارتان باد ای یلان کارزارکه شود مغلوب یک تن صدهزار
هین فرو بارید باران خدنگعرصه را بر این جوان دارید تنگ
آهوی دشت حرم زان دار و گیرچون هما پر بست از پیکان تیر
ارغوان زاری شد آن جسم فکارعشق را آری چنین باید بهار
حیدرانه گرم جنگ آن شیر مستمنقذ آمد ناگهان تیغی بدست
فرق زاد نایب ربّ الفلقاز قفا با تیغ بُرّان کرد شقّ
برد از دستش عنان اختیارتشنگی و زخمهای بی شمار
گفت با خود آن سلیل مصطفیاکبرا شد عهد را وقت وفا
مرغ جان از حبس تن دلگیر شدوعدۀ دیدار جانان دیر شد
چون نهادت بخت بر سر تاج عشقهان بران رفرف سوی معراج عشق
عشق شمشیری که بر سر میزندحلقۀ وصل است بر در میزند
عید قربان است و این کوه مناای ذبیح عشق در خون کن شنا
چشم بر راهند ارباب کراماندرین غمخانه کمتر کن مقام
مرغزار وصل را فصل گلستراغ، پُر نسرین و سرو و سنبل است
هین بران تا جا در آن بستان کنیسیر سرو و سنبل و ریحان کنی
همرهان رفتند ماندی باز پساکبرا چالاک تر می ران فرس
شد قتیل عشق را چون وقت سوقدستها بر جِید باره، کرد طوق
هر فریقی که بر او کردی گذرمی زدندش تیر و تیغ و جانشکر
با زبان لابه آن قربان عشقرو به خیمه کرد کای سلطان عشق
دور عیش و کامرانی شد تماموقت مرگست ای پدر بادت سلام
ای پدر اینک رسول داورمداد جامی از شراب کوثرم
تا ابد گردم از آن پیمانه مستجام دیگر بهر تو دارد به دست
شه ز خیمه تاخت باره با شتابدید حیران اندر آن صحرا عقاب
برگ زین برگشته بگسسته لجامآسمانی، لیک، بی بدر تمام
دیده روی یوسفی را چون بشیرلیک در چنگال گرگانش اسیر
یا غرابی که ز هابیلی خبربا نعیب آورده سوی بوالبشر
شد پدر را سوی یوسف رهنمونآن بشیر اما میان خاک و خون
دید آن بالیده سرو نازنیناوفتاده در میان دشت کین
گلشنی نو رسته اندام تنشزخم پیکان، غنچه های گلشنش
با همه آهندلی گریان بر اوچشم جوشن اشک خونین مو به مو
کرده چون اکلیل زیب فرق سرشبه احمد معجز شق القمر
چهر عالمتاب، بنهادش به چهرشد جهان تار از قران ماه و مهر
سر نهادش بر سر زانوی نازگفت کای بالیده سرو سرفراز
چون شد آن بالیدنت در باغ حسنای به دل بنهاده مه را داغ حسن
ای درخشان اختر برج شرفچون شدی سهم حوادث را هدف
ای به طرف دیده، خالی جای توخیز تا بینم قد و بالای تو
مادران و خواهران پر غمتمی برد نک انتظار مقدمت
ای نگارین آهوی مشکین منبا تو روشن چشم عالم بین من
این بیابان جای خواب ناز نیستکایمن از صیّاد تیرانداز نیست
خیز تا بیرون از این صحرا رویمنک بسوی خیمهٔ لیلی رویم
رفتی و بردی ز چشم باب خواباکبرا بی تو جهان بادا خراب
گفتمت باشی مرا تو دستگیرای تو یوسف من تو را یعقوب پیر
تو سفر کردی و آسودی زغممن در این وادی گرفتار الم
شاهزاده چون صدای شه شنفتاز شعف چون غنچه خندان شکفت
چشم حسرت باز سوی باب کردشاه را بدرود گفت و خواب کرد
زینب از خیمه برآمد با قلقدید ماهی خفته در زیر شفق
از جگر نالید کای ماه تمامبی تو بر من زندگی بادا حرام
شه بسوی خیمه آوردش ز دشتوه چه گویم من، چه بر لیلی گذشت