بخش ۶ - ذکر شهادت زبدهٔ ناس، حضرت ابی الفضل العباس
چون که نوبت بر بنی هاشم رسیدساخت ساز جنگ عباس رشید
محرم سرّ و علمدار حسیندر وفاداری علم در نشأتین
در صباحت ثالث خورشید و ماهروز خصم، از بیم او چون شب، سیاه
زاد حیدر، آتش جان عدوشیر را بچّه، همی ماند بدو
در شجاعت یادگار مرتضیداده بر حکم قضا دست رضا
خواست در جنگ عدو، رخصت ز شاهگفت شاهش کای علمدار سپاه
چون علم گردد نگون در کارزارکار لشگر یابد از وی انفطار
گفت: تنگ است ای شه خوبان دلمزندگی باشد از این پس مشکلم
زین قفس برهان من دلگیر راتا به کی زنجیر باشد شیر را
خود تو دانی ای خدیو مستطاببهر امروزم همی پرورد باب
که کنم این جان فدای جان تودر بلا باشم بلا گردان تو
هین مبین شاها روا در بندگیکه برم از روی او شرمندگی
گفت شه: چون نیست زین کارت گزیراین ز پا افتادگان را دستگیر
جنگ و کین بگذار و آبی کن طلببهر این افسردگان خشک لب
تشنه کامان را بکن آبی سبیلالله ای ساقی کوثر را سلیل
عزم جان بازیت لختی دیر کندر بیابان تشنگان را سیر کن
گفت: سمعاً ای امیر انس و جانگرچه باشد قطرهٔ آبی به جان
گر خود این غرقاب پایابم بردچون توئی دریا بهل آبم برد
گر در آتش بایدم رفتن خوشمای شهنشه، کز خلیل است آتشم
این بگفت و شاه را بدرود کردبرنشست و آنچه شه فرمود کرد
شد به سوی آب، تازان با شتابزد سمند باد پیما را در آب
بی محابا جرعهای در کف گرفتچون به خویش آمد دمی گفت ای شگفت
تشنه لب در خیمه سبط مصطفیآب نوشم من، زهی شرط وفا
عاشقان کز جام محنت سرخوشندآب کی نوشند مرغ آتشند
دور دار ای آب، دامن از کفمتا نسوزد ماهیانت از تفم
دور دار ای آب، لب را از لبمترسمت دریا بجوشد از تبم
زادهٔ شیر خدا با مشک آبخشک لب، از آب زد بیرون رکاب
گفت با خود ماه رویش هر که دیددُرّ شب تابی شد از دریا پدید
شد بلند از کوفیان بانگ خروشآمدند از کینه چون دریا بجوش
سوی آن شیر دلاور تاختندتیغ ها را بهر منعش آختند
حیدرانه آن سلیل ذوالفقارخویش را زد یک تنه بر صد هزار
تیغ آتشبار زاد بوترابکرد در صحرا روان خون جای آب
کافران خیره رو از چارسوحمله ور گردیده چون سیلی بر او
او چو قرص مه میان هالهایتیغ بر کف شعلهٔ جوّالهای
حمله ها می برد بر آن قوم لدهمچو بابش مرتضی روز احد
ناگهان کافر نهادی از کمینکرد با تیغش جدا دست از یمین
گفت هان ای دست رفتی شاد روخوش برستی از گرو آزاد رو
ساقی ار یار است و می این می که هستدست چه بود باید از سر شست دست
لیک از یک دست برناید صداباش کاید دست دیگر از قفا
لااُبالی نیست دست افشانیمجعفر طیّار را من ثانیم
دست دادم تا شوم همدست اوپر برافشانیم در بستان هو
از ازل من طایر آن گلشنمدست گو بردار دست از دامنم
چند باید بود بند پای منتیر باید شهپر عنقای من
تا که در قاف تجّرد پر زنمعالمی را پشت پا بر سر زنم
تن نزد زان دست برد آن صف شکرتیغ را بگرفت بر دست دگر
راند کشتی ها در آن دریای خوناز سران لشگر اما سرنگون
خیره عقل از قوّت بازوی اوعلویان در حیرت از نیروی او
از کمین ناگه سیه دستی به تیغبرفکندش دست دیگر بی دریغ
هر دو دست او چو گشت از تن جدامشک با دندان گرفت آن باوفا
ماه گفتی با ثریّا شد قرینیا که عیّوق از فلک شد بر زمین
چون دو دست افتاده دید آن محتشمگفت دستا رو که من بی تو خوشم
خصم اگر بردت ز من گو باز دارمرغ دست آموز را با پر چه کار
شهپر طاوس اگر برکنده شدنام زیبائیش زان پر زنده شد
اندران کویی که آن محبوب روستعاشق بی دست و پا دارند دوست
باز ده ای دست هین دستم به دستتا به هم شوئیم دست از هر چه هست
در بساط عشق دست افشان کنیمجان نثار جلوۀ جانان کنیم
عاشقی باید ز من آموختنشد علم، پروانه از پر سوختن
اینت شاه آن شمع باز افروختهمن همان پروانۀ پر سوخته
بد چو شور عشق سر تا پای منشد قیامت راست بر بالای من
تا مجّرد کس نشد زین بال پستسوی منزلگاه عنقا پر نبست
خصم اگر زین دست بر من دست یافتنی شگفت از جام عشقم مست یافت
ورنه روبه کی حریف شیر بودخاصه آن شیری که از خون سیر بود
ناگهان تیری فرود آمد به مشکعلویان از دیده باریدند اشک
شد چو نومید آن شه پر دل ز آبخواست از مرکب تهی کردن رکاب
وه چگویم من چه آمد بر سرشکز فراز زین نگون شد پیکرش
من نیارم شرح آن را باز گفتاز عمود آهنین باید شنفت
چون نگون از مرکب آمد بر زمینزد به سر در آسمان روح الامین
کای دریغ آن سرو باغ مرتضیشد ز پا از تیشۀ سوء القضا
ای دریغ آن هاشمی ماه منیرکز فراز آسمان آمد به زیر
ای دریغ آن بازوان و دست اورفته چون تیر خطا از شست او
ای همایون رأیت دیبا طرازچون شد آن دستی که پروردت به ناز
شد خداوندت مگر غلطان به خونکاین چنین از پا فتادی سرنگون
گو دگر زین پس نبالد بال توبازگشت آن قرعۀ اقبال تو
زاد حیدر با هزاران عجز و ذُلّرو به خیمه کرد کای سلطان کل
دست من کرد از تو خصم دون جداهین تو دستم گیر ای دست خدا
شاه دین از خیمه آمد بر سرشدید در خون گشته غلطان پیکرش
از مژه دُرّها ز خون دیده سفتروی بر رویش نهاد از مهر و گفت
کای دریغا رفت پایابم ز دستشد بریده چاره و پشتم شکست
ای همایون طایر ای فرخ هماشهپرت چون شد که افتادی ز پا
ای ز پا افتاده سرو سرفرازچون شد آن بالیدنت در باغ ناز
خوش بخسب ای خصم زین پس بی هراسخفت آن چشمی که از وی بود پاس
شیر یزدان چشم خونین باز کردبا حبیب خویش شرح راز کرد
گفت کای بر عالم امکان امیرخاک و خون از پیش چشمم باز گیر
بو که چشمی باز دارم سوی تووقت رفتن سیر بینم روی تو
عذرها دارم من ای دریای جودکه دو دستی بیش در دستم نبود
لطف کن ای یوسف آل رسولاین بضاعت کن ز اخوانت قبول
گفت خوش باش ای سلیل مرتضیدست، دست تست در روز جزا
دل قوی دار ای مه پیمان درستکه ذخیرۀ محشر من دست تست
چون به محشر دوزخ آید در زفیراین دو دست است عاصیان را دستگیر
شد چو فارغ شاد از این گفت و شنودمرتضی آمد به بالینش فرود
با تلطّف گفت ای فرّخ پسرخوش ببردی عهد جانبازی به سر
وقت آن آمد کزین زندان تنگپر گشائی سوی بالا بی درنگ
این اشارت چون شنید آن میر رادچشم حسرت بر رخ شه بر گشاد
گفت کای صد چون منی قربان تومنکه رفتم باد باقی جان تو
این بگفت و مرغ جان پرواز کردسوی گلزار جنان پرواز کرد
شد پرافشان جعفر طیّار واردرگذشت و رفت یاری سوی یار
شد هم آغوش شه بدر و حنینماند از او دستی و دامان حسین