گنج

شمارهٔ ۷۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انهاد۱۱ بیت
دست قدرت بر عذارت خال مشکین تا نهادجان فتاد از غم بر آتش، دل بر آن سودا نهاد
تا که ترک سر نگویی، دعوی عشقش مگوزان که با سودای سر، در عشق نتوان پا نهاد
دل ز زلفش برگرفتم تا نهم جای دگرجان ز من بستد روانش باز برد آنجا نهاد
هر زمان در کشور دل غارت عقل است و دینلشکر عشق رخش تا دست بر یغما نهاد
سر اسما بر ملک مخفی نماند بعد از ایندانه خال رخش چون نقطه بر اسما نهاد
تا کمال دلبری ایزد به ابروی تو دادفتنه چشم تو از حد رفت و پا بالا نهاد
آن که در آیینه روی تو روی حق ندیدنام او را در حقیقت عشق نابینا نهاد
عشق آن زیبا نهادم در نهاد افتاد و مندر نهادم نیست الا عشق آن زیبا نهاد
چون نداری مثل و همتا هم به سیرت هم به حسنعارف حق بین از آن نام تو بی‌همتا نهاد
تا صبا واقف شد از اسرار زلف و عارضتراز جان عاشقان را جمله بر صحرا نهاد
تا به دست دل نسیمی دامن زلفت گرفتپای رفعت بر فراز طارم مینا نهاد