شمارهٔ ۶۹
سی و دو خط رخت گنج ترا افتتاحظلمت زلف تو شب، نور جمالت صباح
جان و جهان می دهم وصل ترا می خرمبین که چه بیع و شری دید ضمیرم صلاح
راحت روحانیان از دم روح تو شدیافت بقا آنکه یافت از در وصلت رواح
راح و رحیق غمت کرد جهان را غریقبی خبران را نصیب نیست ازین روح و راح
باده باقی به ما، ساقی از آن خم بدهکز نم هر قطره اش پرشده جمله قداح
غازی میدان عشق پردل و یکدل بودکز دل و جان بر میان بسته به مردی سلاح
پردلی و یکدلی در ره عشق آوردزانکه نیابد وصال از سر لعب و مزاح
طالب حق کی شدی واصل ذات قدیمگر نبدی در جهان حسن و جمالت ملاح
چونکه نسیمی رهید از سر پندار خویشگشت بری، لاجرم، شد ز فنا استراح