شمارهٔ ۶۷
ای نور رخت مطلع انوار هدایتمعلوم نشد عشق ترا مبداء و غایت
بر لوح دلم نقش خیال تو کشیدندروزی که نبود از قلم و لوح حکایت
از دشمنی خلق جهان باک نداردآن را که بود از طرف دوست حمایت
گر لطف تو همراه شود بی خردان راگو محو شو از روی زمین عقل و کفایت
صد سالم اگر رانی و یک روز بخوانیجز شکر تو جایی نتوان برد شکایت
درد تو نه دردی که بود قابل درمانعشق تو نه عشقی که رسد آن به نهایت
کس مثل نسیمی نتواند به حقیقتره سوی تو بردن مگر از روی هدایت