گنج

شمارهٔ ۶۴

قافیه: اگرفت۱۲ بیت
هر که را اندیشه زلف تو در دل جا گرفتچون سر زلفت وجودش مو به مو سودا گرفت
با دهانت نکته‌ای می‌گفتم از اسرار غیبسالک از راه حقیقت خرده‌ها بر ما گرفت
تا دم از بوی سر زلف تو زد باد صباآهوی چین نافه خود را به زیر پا گرفت
در ز رشک نظم دندان تو و گفتار منشد ز چشم افتاده چون اشک و ره دریا گرفت
ایمن است از غارت اندیشه و تاراج عقلعشقت ای سلطان خوبان کشور دل تا گرفت
چون تو بی همتا نگاری در دو عالم کس ندیدکو دو عالم را به حسن روی بی همتا گرفت
می خور، ای دل، می ز دست ساقی عشق و مباشدر غم زاهد که او نگرفت ساغر یا گرفت
در هوای عشقت آن مرغی که فانی شد ز خویشبر سر قاف هویت منزل عنقا گرفت
ای که می خوانی به سرو و سدره قدش را خموشکار سرو از قد و بالا کی چنین بالا گرفت
با تو امروز از کجا یابد مجال اتصالهر که را دامن امید وعده فردا گرفت
تا عیان شد آتش انی انا الله از رختشعله نور تجلی در همه اشیا گرفت
چون نسیمی هر که رویت دید انا الحق می زندرخ بپوشان ورنه خواهد کن فکان غوغا گرفت