شمارهٔ ۵۸
نرنجم از تو گرت سوی ما نگاهی نیستگناه بخت من است این ترا گناهی نیست
تو هیچ داد دل من نمیدهی چه کنم؟کجا روم که به غیر از تو پادشاهی نیست
خوشم به چهره کاهی که دارم از غم تواگرچه پیش توام قدر برگ کاهی نیست
کدام روز که در گریه نیستم تا شبکدام شب که مرا ناله ای و آهی نیست
خدای را ز سرم سایه برمدار ای سرو!که غیر سایه لطف توام پناهی نیست
همه به بزم وصال تو راه یافته اندهمین منم که مرا جانب تو راهی نیست
نسیمی! از نظر انداخته است یار تراوگرنه بهر چه سوی تواش نگاهی نیست