شمارهٔ ۵۶ - مهاجرت از باکو
خاک باد آن سر که در وی سر سودای تو نیستدور باد از شادی، آن کو یار غمهای تو نیست
سرو در بالا کمال راستی دارد ولیدر کمال حسن و زیبایی چو بالای تو نیست
گرچه خورشید اقتباس از شمع رویت می کندروشن و تابان چو نور صبح سیمای تو نیست
لا نظیری در جهان حسن و لطف و دلبریسر برآر از جیب یکتایی که همتای تو نیست
کی درآرندش به چشم اهل نظر چون توتیاآن که او چون خاک راه افتاده در پای تو نیست
آن که در بند سر و جان است و فکر دین و دلخودپرست و پست همت مرد سودای تو نیست
نیست از اهل بصیرت آن که او را چشم جانتا ابد روشن به روی عالم آرای تو نیست
کعبه ارباب تحقیق است رویت زان جهتقبله تحقیق ما جز روی زیبای تو نیست
کی به ذیل عروة الوثقی تمسک باشدشهر که را حبل المتین زلف سمن سای تو نیست
در کجی ماند به ابروی تو ماه نو ولیراستی را مثل ابروی چو طغرای تو نیست
ای نسیمی چون خدا گفت: «ان ارضی واسعه»خطه «باکو» به جا بگذار کاین جای تو نیست