گنج

شمارهٔ ۲۷۲

وصالت عمر جاوید است و بخت سعد و فیروزیمبارک صبح و شام آن، که شد وصل تواش روزی
بیا ای رشک ماه و خور! شبی با ما به روز آورکه داد اندیشه زلفت شبم را صورت روزی
مکن دعوت به شبخیزی و تسبیح، ای خرد ما راکه دیگر شاهد و جام است ورد ما شبانروزی
شب هجران به پایان رفت و روز وصل یار آمدبیا ای غره فردا، اگر مشتاق امروزی
کند منع از می و شاهد مرا زاهد مدام، آرینباشد اهل جنت را ز شیطان جز بدآموزی
بیا و همدم رندان دُردآشام عارف شوز نور دل اگر خواهی که شمع جان برافروزی
ز چنگ آواز تسبیحت نیاید چون به گوش دلچو عود بی‌نوا شاید به جان خود اگر سوزی
می وصل آنگهی نوشی که خود باشی می و ساقیرخ یار آن زمان بینی که چشم از غیر بردوزی
الا ای ساکن خلوت مزن با من دم از روزهکه حق داد از لب خوبان مرا عیدی و نوروزی
مرا هر ساعت ای صوفی «بترس از محتسب» گوییز روبه شیر چون ترسد؟ برو بگذر ز پفیوزی
رخ از خاک سر کویش متاب ای صاحب مسندنسیمی‌وار اگر خواهی که بخت و دولت اندوزی