شمارهٔ ۲۷۰
گمان مبر که به صد جور و صد دل آزاریدل من از تو برنجد مگر به بیزاری
به هر جفا که بخواهی بجویی آزارمکه هست عادت معشوق، عاشق آزاری
بدان امید که واقف شوی ز ناله منگذشت عمر عزیزم به ناله و زاری
نظر به زاری ما گر نمی کنی چه عجب؟تو شاه حسنی و ما عاشقان بازاری
دل از رقیب تو رنجیده است، بازآیدگرش به رسم دل آزاریی تو باز آری
مرا تو جان عزیزی ببین عزیزی منکه می کشم ز عزیز خود این همه خواری
چه حاجت است که ریزی به غمزه خون دلمچو ترک چشم تواش می کشد به بیماری
دلم ببردی و گفتی: دلت بدست آرمچو برده ای دل من، کی دلم بدست آری
نسیمی از تو امید وفا نمی جویدچگونه عمر کند با کسی وفاداری؟