شمارهٔ ۲۶۸
گر کنی قبله جان روی نگاری، باریور بری عمر به سر با غم یاری، باری
کار عشق است برو دست بدار از همه کارگر کند عمر کسی صرف به کاری، باری
زلف او محشر جان است دلا سعیی کنکه در آن حلقه درآیی به شماری، باری
دل به دام تو درافتاد زهی صید ضعیفکاشکی با همه می بود شکاری، باری
غرق دریای غمش تا نشوی با لب خشکبرو ای خواجه! تو بنشین به کناری، باری
گر چو چشمش نتوانی که شوی مست ابدبا چنان غمزه شوخش به خماری باری
ای نسیمی ز خدا دولت منصور طلبعاشق ار کشته شود بر سر داری باری