شمارهٔ ۲۶۳
گر شبی دولت به دستم زلف یار انداختیسایه اقبال بر من روزگار انداختی
چشم مستش گر نظر کردی بر اهل خانقاهمردم خلوت نشین را در خمار انداختی
دولت دنیی و عقبی وصل یار است ای دریغبختم این دولت شبی گر در کنار انداختی
هم ز مژگانش دلم را ناوکی بودی نصیبچشم ترکش گر چنین لاغر شکار انداختی
غم ز بیماری نبودی گر طبیب درد عشقچشم رحمت بر من بیمار زار انداختی
گر نبودی بنده قدش صبا ز آب روانبندها بر پای سرو جویبار انداختی
از سر سعد فلک برداشتی قدرم کلاهبخت اگر در گردنم دست نگار انداختی
گر نسیم چین زلفش با صبا گشتی رفیقتا در چین کاروان مشک تتار انداختی
گر به گوش نازک خوبان رسیدی شعر منهر که را در گوش بودی گوشوار، انداختی
کاشکی برداشتی برقع ز روی گل نگارتا بر آتش لاله را مانند خار انداختی
گر ز گفتار نسیمی باخبر بودی صدفاز دهان، لؤلؤی رطب آبدار انداختی