گنج

شمارهٔ ۲۵۷

تا بر اطراف سمن مشک ختن ریخته‌ایدر گل آتش زده‌ای، آب سمن ریخته‌ای
چشم بد دور ز رویت که به گفتار فصیحآب لؤلؤی تر و در عدن ریخته‌ای
ورق دفتر گل را به رخ ای لاله‌عذارکرده‌ای ابتر و در صحن چمن ریخته‌ای
دست رنگین ز رقیبان بداندیش بپوشتا ندانند که خون دل من ریخته‌ای
جرعه صافی ارواح مقدس بر خاکبه شراب لب یاقوت‌شکن ریخته‌ای
(خاک ره بر سر سرو چمن از فرط کمالبه سهی‌سرو قد ای سیم‌بدن ریخته‌ای)
به لب لعل و شکرخنده مرجان خوشابصدف چشم مرا در ز دهن ریخته‌ای
در کنار گل تر سنبل مشکین صنماالله الله که چه با وجه حسن ریخته‌ای
ای نسیمی شده‌ای صاف‌تر از باده روحبه سر درد مگر دردی دن ریخته‌ای