شمارهٔ ۲۳۹
زلفت شب است ای سیمتن! رویت مه تابان در اوخط تو پرگاری که هست اندیشه سرگردان در او
بی شمع رویت کی برد جان ره به نور معرفتای زلف شب! پیرامنت کفری که هست ایمان در او
روزی که باشم در لحد ای جان! چو بر من بگذریهر ذره از خاکم بود مهرت به جای جان در او
با آن که بی جرم و خطا خواهی به دستان کشتنمبادا حلالت خون من گر می نهی دستان در او
جانا! چه می پرسی ز من حال دل سودازدهاز تیر مژگانت ببین بنشسته صد پیکان در او
چون چشم ترکت ای پری! مردم نشین شد از چه روهر لحظه راهی می زند جادوی هندستان در او
از چشم گوهربار من اندر کنار من نگربحری که چندان در بود پاکیزه و غلطان در او
باغی است ای دلبر! دلم، کز قامت و رخسار توپیوسته می بینم بسی سرو گل خندان در او
بی جانگدازی کی بود شب ها چو شمع از سوز دلجایی که آتش در زند عشق رخ جانان در او
دانم که در سنگین دلت دم درنمیگیرد، ولیآه ار کند روزی اثر آه گرفتاران در او
دارد نسیمی در جهان از هستی کون و مکانجانی که هست از دلبران صد درد بیدرمان در او