شمارهٔ ۲۳۰
گر شبی ماه من از ابر نقاب آید بروندیگر از شرمش عجب گر آفتاب آید برون
گر به جای خواب گیرد صورتش جا در نظردیده می شویم به خون، تا نقش خواب آید برون
هست همرنگ شراب اشکم مدام از خون دلهمچو خونابی که از چشم کباب آید برون
آنچنان مستم که گر فصاد بگشاید رگماز عروق من به جای خون شراب آید برون
عکس رویش گر شبی چون شکل ماه افتد در آبتا قیامت همچو ماهی، مه ز آب آید برون
متقی را وقت آن آمد که با یاد لبشهر زمان از آستین جام شراب آید برون
نون ابرویش که کلک کاتب قدرت نوشتهست حرفی کز بیانش صد کتاب آید برون
گر خیال چشم مستش در درون آرد امامچون به مسجد در رود مست و خراب آید برون
از صدای ذکر سالوسان خودبین به بودپیش حق صوتی که از چنگ و رباب آید برون
شربت وصل تو گفتم روزی ما کی شودگفت آن دم کآب حیوان از سراب آید برون
پیش اهل دل شود روشن که خون ما که ریختگر نگار از خانه با دست خضاب آید برون
از خیال نظم دندانش نسیمی هر نفسدیده چون بر هم زند در خوشاب آید برون