گنج

شمارهٔ ۲۲۵ - ستایش فضل‌الله نعیمی

گر شبی بازآید از در شمع جان افروز منبر چراغ مهر و نور صبح خندد روز من
گر مرا روزی خیالش روی بنماید به خوابمطلع اقبال گردد طالع فیروز من
تا سحر هر شب چو شمع از آتش هجران یاردیده گریان است و می سوزد دل پرسوز من
پیش ابروی تو می خواهم که جان قربان کنمپرده بردار از رخ، ای عید من و نوروز من
تا نهان کردی ز من رخ، یک نفس غایب نشدصورت روی تو از چشم خیال اندوز من
کی تواند کرد عاشق گوش بر پند ادیب؟زحمت خود می دهی ای پیر پندآموز من
چون نسیمی هر که او شد بنده فضل الهکی تواند کو ببیند شمع جان افروز من