گنج

شمارهٔ ۲۱۹ - ستایش فضل‌الله نعیمی

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: اطلبکن۱۶ بیت
گر طالب بقایی اول فنا طلب کنواندر فنای مطلق عین بقا طلب کن
بر طور حق چو موسی گر عاشق لقاییبگشا تو چشم باطن وز حق لقا طلب کن
ای طالب هویت فانی شو از انیتاینجا ببین خدا را، آنجا خدا طلب کن
گم کرده ای گر او را، ایمن مباش و می جوکم گو کجاش جویم، در جمله جا طلب کن
ای زاهد ریایی آمد بیان قرآنبنمای جوهر خود، قدر و بها طلب کن
گر درد عشق داری وز اهل درد عشقیپیوسته درد او را بهر دوا طلب کن
گفتم دل غریبم در شهر عشق گم شدزلفش شنید و گفتا: در دام ما طلب کن
آیینه صاف باید تا رو به تو نمایدآیینه را جلا ده یعنی صفا طلب کن
چون هرچه کاری اینجا فردا تو راست آنجااینجا برای کشتن تخم وفا طلب کن
در ملک بی نیازی سلطان گداست ای دل!سلطانی و امیری دارد گدا، طلب کن
گر چشم و گوش داری می زن تو دست و پاییبی چشم و گوش می جو، بی دست و پا طلب کن
حق را به ظن راجح نتوان شناخت ای جانبر رفرف نبوت سیر سما طلب کن
(سی و دو حرف حق را گرد رخش نیابیدر شق ماه رویش بر استوا طلب کن)
از زلف او نسیمی گر خواهی ای پریشان(در چین سنبل او راه خطا طلب کن)
اسرار کدخدایی در خانه دو عالمدر خانه کدخدا شو وز کدخدا طلب کن
دارد دم نسیمی بوی دم نعیمیاو داشت این دم آن دم، این دم ز ما طلب کن