شمارهٔ ۲۱۱
تو رسم دلبری داری و دانی دلبری کردنولیکن من ز تو مشکل توانم دل بری کردن
مکن تشبیه رویش را به گلبرگ طری زانروکه نتوان نسبت آن گل را به گلبرگ طری کردن
اگر داری سر عشقش ز فکر جان و تن بگذرکه کار طبع خامان است فکر سرسری کردن
ز هاروت ار چه آموزند مردم ساحری لیکنکجا چون مردم چشمت تواند ساحری کردن
دلی کو شد هوادارت تواند دم زد از جاییسری کافتاد در پایت تواند سروری کردن
بگو صورتگر چین را مکن اندیشه رویشکه نقاش ازل داند چنین صورتگری کردن
خیال شمع رخسارش کسی کو در نظر داردنظر باشد حرام او را به ماه و مشتری کردن
سری کز خاک درگاهت چو گردون سربلند آمدنخواهد گردن افرازی به تاج سنجری کردن
به وصف چشم جادوی تو اشعار نسیمی راسراسر میتوان نسبت به سحر سامری کردن