شمارهٔ ۲۱۰
حدیث لعل تو نتوان بدین زبان گفتنبدین زبان سخن جان نمی توان گفتن
ز سر عشق تو چون غنچه وار دارم لبکه سر عشق تو نتوان در این جهان گفتن
دهان تنگ تو را چون کنم حکایت، هیچنمی توان سخنی از سر گمان گفتن
چگونه نسبت قدت کنم به سرو روانکه سرو را نتوان این چنین روان گفتن
ز دست شوق تو بر سر ندارم آن که توانز صد هزار یکی را به داستان گفتن
به هیچ روی ندیدم میان و مویت رامجال یک سر مو فرق تا میان گفتن
همیشه عادت چشم تو هست با مردمسخن به گوشه ابروی چون کمان گفتن
هزار نکته ز لعلت شنیده ام لیکنبه گوش کس نتوانی یکی از آن گفتن
اگرچه آتش دل شعله می زند چون شمعنمی توان به زیان سوز عاشقان گفتن
مگوی راز غمش را به هرکس ای عاشقکه باید این سخن از مدعی نهان گفتن
نسیمیا ستم یار اگرچه بسیار استبدین قدر نتوان ترک دلبران گفتن