گنج

شمارهٔ ۱۹۲

قافیه: ونکنم۱۱ بیت
شد ملول از خرقه ازرق دل من، چون کنم؟ساقیا جامی بده تا خرقه را گلگون کنم
کو لبالب ساغری بر یاد چشم مست دوستتا خمار خودپرستی را ز سر بیرون کنم
ای صبا زنجیر جعد طره لیلی کجاست؟تا علاج این دل بیچاره مجنون کنم
دوش چشمم با خیالش گفت بگذر بر سرمگفت بی کشتی گذر چون بر سر جیحون کنم
گر برآرم دود آه از سینه پردرد خویشکوه را از ناله دلسوز چون هامون کنم
شد به خونم تشنه لعلش، ساقیا جامی بیارتا رگ جان از شراب آتشی پرخون کنم
ساقیم گوید که می خور، ناصحم گوید مخورقول ساقی بشنوم یا پند ناصح؟ چون کنم؟
با من شیدا چو وحش الفت نمی گیرد دلشآن پریوش را نمی دانم که چون افسون کنم
ای که می گویی بپوشان از رخ خوبان نظرگر گناه است این، برآنم کاین گناه افزون کنم
دور چرخم دور کرد از یار و بختم یار نیستالغیاث از بخت بد، یا ناله از گردون کنم؟
خم گرفت از بار غم پشت نسیمی چون هلالدال خوانم یا چو ابروی تو نامش نون کنم؟