گنج

شمارهٔ ۱۸۴

قافیه: ودم۷ بیت
به بوی زلف مشکینت گرفتار صبا بودمچه دانستم من خاکی که عمری باد پیمودم
مرا چون عود می‌سوزی و بوی من همی‌آیدکه روزی یا شبی ناگه (بگیرد) دامنت دودم
من از دیده چه‌ها دیدم! چه‌ها آورد بر رویمکه جز خون جگر کاری ز آب دیده نگشودم
به جامی دستگیری کن مرا ساقی که مخمورممی صافی اگر نبود به دردی از تو خشنودم
چو آگه نیستند ار شیوه چشم تو هشیارانبه جامی بی‌خبر گردان چو چشم خویشتن زودم
صفایی از قدح پیداست امشب از می صافیکه عکسی در قدح ساقی ز حسن خویش بنمودم
نسیمی! شست‌وشویی ده به می این دلق ازرق راکه دلگیر است و تاریک دلق زرق‌اندودم