شمارهٔ ۱۵۱
دوش باز آمد به برج آن طالع ماهم دگردولتم شد یار و بخت سعد همراهم دگر
مدتی عقلم ز راه عشق گمره گشته بودجذبه لطفش کشید، آورد با راهم دگر
در خیالم فکر زهد و توبه و طامات بودعشق آن بت رخ نمود از پرده ناگاهم دگر
داشتم چون غنچه مستور آتش دل در درونکرد رسوایش چنین آن دود و این آهم دگر
ز آب چشمم پای در گل بود آن سرو بلندباز چون بید است بر سر دست کوتاهم دگر
مهر آن خورشید تابان بر دلم چون ماه نوهردم افزون گشت و من چون شمع می کاهم دگر
جان دهم من، هرشبی چون شمع، باد صبحدمزنده می سازد به بویش هر سحرگاهم دگر
یار سنبل مو که جوجو خرمن عمرم بسوختمی دهد بر باد سودا باز چون کاهم دگر
من ز چشم مست ساقی در خمارم روز و شبمستی این می مرا بس، می نمی خواهم دگر
چون نسیمی من نخواهم توبه کرد از روی خوباین نصیحت کم کن ای زاهد، به اکراهم دگر