شمارهٔ ۱۵۰
در خرابات عشق وقت سحرراه بردم از آن که بد رهبر
در خرابات پیر عشقم گفتاندرون آ، چه می کنی بر در؟
در خرابات رفتم و دیدممجلسی با هزار زینت و فر
ساغری بود پر ز دردی دردداد ساقی مرا و گفت بخور
چون بخوردم از آن یکی جامیزود ساقی مرا گرفت به بر
دیده بگشادم و یکی دیدمساقی و خویش را به هم یکسر
در تعجب شدم که هردو یکی استیا یکی بد، دو می نمود مگر
گاه شاهد بدم گهی مشهودگاه ساقی بدم گهی ساغر
من نیم، هرچه هست جمله هموستمن ندانم جز این بیان دگر
شد نسیمی ز خویشتن فانیدر فروغ جمال آن دلبر