شمارهٔ ۱۴۸
کفر زلفت گر نهد بر سر مرا یکبار بارنیست ایمانم اگر باشد مرا زان بار بار
گر همی داری به دل روز وصالت دوست دوستخیز و مثل چشم ما شب تا سحر بیدار دار
در کفت گر زهر آید رو تو هم چون نوش نوشزان که تریاکش بود بر لعل شکر بار بار
وقت گل شد بر لب جو دلبر دلجوی جویواندر این موسم همیشه عیش با دلدار دار
بلبلان را گر نبودی هیچ از آن گلزار بویکی زدندی صد هزاران نعره در گلزار زار
زهدا! در حلقه دردی کشان دردی بچشتا بباشی در میان عاشقان هشیار یار
عابد اندر حلقه رندان نشد بی ترک ترکباش گو چون حلقه آن سگ بر در و خونخوار خوار
ای نسیمی! چون نمی آید از این انکار کارخیز و خود را از یقین خود تو برخوردار دار