شمارهٔ ۱۴
ای ز سنبل بسته مویت سایبان بر آفتابزلفِ مشکینت شب قدر است و رویت ماهتاب
مستِ آن چشمِ خوشم کز ناتوانی یک نفسهمچو بختِ خفتهام سر برنمیآرد ز خواب
تا شد از شمعِ رُخَت پروانهٔ جان باخبرهست چون زلفت بر آتش رشتهٔ جانم به تاب
حورِ عین بنشیند از غیرت بر آتش چون سپنددر بهشت از چهره چون فردا براندازی نقاب
ز آرزوی وصلِ رویت هر شب ای مَه تا سحرجز خیالت چشم ما نقشی نمیبندد بر آب
نیست از مهر رخت خالی وجودم ذرهایکی وجود ذره باشد بیوجود آفتاب
از رقیبانِ خطابین رخ بپوش ای مَه که شدچهره پوشانیدن از چشمِ خطابینان صواب
ساقیا می ده که در دورِ لبِ میگونِ دوستصد جهان تقوی نمیارزد به یک جام شراب
جانِ بیمارم چو یادِ آن لبِ میگون کندساغرِ چشمم لبالب گردد از لعل مذاب
باد اگر بویی به چین از نکهتِ زلفت برداز حَسَد افتد در آتش همچو عنبر مشکِ ناب
دور جام می بگردان امشب ای ساقی که مناز می سودای چشمش سرخوشم مست و خراب
چون لبِ لعلت که بازارِ شکر بشکسته استگوهرِ نظمِ نسیمی، قیمت دُرِّ خوشاب