شمارهٔ ۱۰۴
آن آفتاب دولت بر چرخ ما برآمدوان زهره سعادت در چنگ ما درآمد
آیینه کرد ما را، در ما شد آشکاراآن گوهری کز اشیا چون چرخ بر سر آمد
عید است و عید قربان، رو در حرم کن ای جانکز سوی عرش رحمان الله اکبر آمد
ای مطرب خدایی! بی گفت وگو چراییبنواز عود و نی را، کان سرو در برآمد
ای مفلسان عاشق، گنج خفی عیان شدوی تشنگان خاکی آن آب کوثر آمد
دامن ز بی نیازی بر هر دو عالم افشانکان شاه کشور دل با گنج و گوهر آمد
برکن ز دام تن دل، ای جان که صید ما شدمرغی که جبرئیلش در سایه پر آمد
هست آبدار لفظم، چون ذوالفقار حیدرزانروی بر منافق شمشیر و خنجر آمد
تا بوی زلف یارم افتاد در خراسانباد سحر ز مشرق با مشک و عنبر آمد
ای وحشی از بیابان بازآ به خانه جانکان مه لباس انسان پوشید و در برآمد
ای دین و دلبر از رخ بردار پرده کز غمچندین هزار زاهد از دین و دل برآمد
شد سینه نسیمی لوح کتاب یزدانچون حرف و نقطه زانرو بر وجه دفتر آمد