گنج

شمارهٔ ۱۰۳

سلطنت کی کند آن شاه که درویش نشدآشنا کی شود آن دل که به خود خویش نشد
می کند آرزوی وصل تو هرکس لیکنکار دولت به هوا و هوسی پیش نشد
قیمت مرهم وصل تو ندانست آنکودر ره وصل تواش پای طلب ریش نشد
طالب درد تو هرگز نکند یاد دواکان که بیمار تو شد عافیت اندیش نشد
گرچه شد صبر من و عشق تو، هردم کم و بیشبا تو عهدی که دلم بست کم و بیش نشد
آن که از خوان وصالت به نوایی برسیداز نعیم دو جهان مفلس و درویش نشد
تا ابد دوستی روی نکو دین من استهیچ صاحب نظری منکر این کیش نشد
جان اگر شد ز می عشق تو بی خود چه عجبکیست از مستی این جرعه که بی‌خویش نشد
به وصال تو نسیمی چه کند ملک جهانبا چنان نوش کسی ملتفت نیش نشد