شمارهٔ ۱۰۱
ای که رخت به روشنی غیرت آفتاب شدخفته ز شرم مردمی چشم خوشت به خواب شد
نافه به بوی زلف تو، آمد و گشت خاک رهگل ز هوای عارضت رفت و در آتش آب شد
سرو چو دید قامتت، رفت به خویشتن فرومه ز رخ تواش حیا آمد و در نقاب شد
چشم تو دوش در دلم بست خیال سرخوشیچون قدح لب توام دیده پر از شراب شد
گفت که هستم، آفتاب، آینه دار روی تودود به سر برآمدش زلف تو زان بتاب شد
جمله لطف دلبران روی تو جمع کرد از آنمصحف حسن را رخت فاتحة الکتاب شد
مطرب عشق نکته ای گفت مگر به گوش کسکاین جگر حزین ما ز آتش او کباب شد
بخت سعادت ازل هست ملازم درشآن که به روی دولتش وصل تو فتح باب شد
رفع حجاب کی کند از رخ بخت جاودانآن که ز روی هستی اش یک سر مو حجاب شد
گنج وصال، آرزو هرکس اگرچه می کنددر سر و کار این طلب عاشق دل خراب شد
دل به دعا وصال او خواسته بود هاتفیگفت نسیمی این دعا مژده که مستجاب شد