شمارهٔ ۵ - مسمط
هرکس که دید خال و خط و موی و روی توآشفته شد چو موی تو بر گرد روی تو
در جست و جوی وصل تو و گفت و گوی توسرگشته ام به هر طرف از آرزوی تو
ناقابل است آن که بنامد به کوی توآن کس که در گذار تو افتاد قابل است
روز ازل که مهر ترا در خور آمدمچون دانه ای فتاد از آن بر سر آمدم
یک چند به خوشه رفتم و گوهر آمدم (؟)آخر به دور داس فلک چون درآمدم
چندان که گرد خرمن هستی برآمدمکاهی نیافتم که ز ذکر تو غافل است
بردار از رخ ای مه نامهربان! نقابتا منفعل شود ز جمال تو آفتاب
دارم بیان حلقه زلفت هزار تابدر آتش فراق تو دل می شود کباب
از آرزوی روت تشنه بمیرم ننگرم به آب (؟)آب حیات بی تو مرا زهر قاتل است
روی تو شمع مجلس مستان آشناستآیینه جمال تو جام جهان نماست
محراب ابروی تو مرا قبله دعاستدر دور چشم مست توام می نصیب ماست
هر صوفی ای که باده ننوشید بی صلاستهر عالمی که عشق نورزید جاهل است
آبی اگر ز کتم عدم آیدت به یاداز آب و خاک و آتش تن بگذری چو باد
کیخسرو و سکندر و کاووس و کیقبادبر منزل جهان زدند خیمه مراد
روزی اگر به کوی مرادی رسی عماد!آنجا مقام توست گذر کن که منزل است