شمارهٔ ۲ - مستزاد
ای حسن تو دردانه چو ک . . . بنند اعلاچون نقطه فردی
و آن نقطه ذات است ز «با» گشته هویدادر دیده مردی
شری است ترا در همه گنجینه دل هاای مخزن اسرار
شوری است ترا در همه سر نسبت غوغاهر سوی که گردی
آنها که زنند از می عشق تو دم و دماز نفخه عیسی
حاصل شده آن دم همه را چون من شیدااز عشق تو دردی
خورشید مدام از غم تو گردد و تابدای نور دو عالم
چون مردمک دیده به هر منزل و هر جابی فایده گردی
این نه فلک خرقه کبود از غم عشقتای شمع دل افروز
در خون بکشیدند همه دامان قباهابر خورشید زردی (؟)
زین نه پدر و چهار ام و سه پسر راای حامله دم
پرورده چو جان ز آتش و آب و گل ما رادر غنچه چو وردی
بیچاره نسیمی چو از این چاره فنا شدناچار فراقت
باید شدنش از غم بیهوده دنیاوز هر دل سردی