گنج

شمارهٔ ۱ - ترجیع بند

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۱۳۲ بیت
ما مظهر ذات کبریاییمما جام جم جهان نماییم
ای تشنه! بیا که در حقیقتما آب حیات جان فزاییم
ای در غلط از ره دوبینیآیا تو کجا و ما کجاییم؟
معلوم شود که غیر حق نیستاز چهره نقاب اگر گشاییم
ما را عدم و فنا نباشدزانروی که عالم بقاییم
ای طالب صورت خداییچون بگذری از دویی خداییم
شاهنشه اعظمیم اگرچهدر کشور نیستی گداییم
زلفت چو دلیل ماست امروزدر سایه دولت هماییم
ظاهر شود آفتاب وحدتاز مشرق غیب اگر برآییم
در عالم بی چرا و بی چونبی چون و چگونه و چراییم
ای خواجه! اگر تو شمس دینیاز روی حقیقت آنچه ماییم:
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد درآدم
ای ساقی روح پرور مالعل تو شراب کوثر ما
رخسار تو: آفتاب عالمگفتار تو: شهد و شکر ما
سودای دراز «کنت کنزا»زلف تو نهاد در سر ما
فردوس و نعیم جاودان، نیستبی وصل رخ تو در خور ما
در ظلمت آفرینش، آمدخورشید رخ تو رهبر ما
کی دل بر ما قرار گیردتا هست رخ تو دلبر ما
در بحر محیط عشقت، ای جان!پرورده شده است گوهر ما
اندیشه نبست هیچ صورتجز روی تو در برابر ما
ای مصحف بخت و فال دولتمسعود شد از تو اختر ما
از مهر تو گشت قلب ما زرشایسته سکه شد زر ما
ای جوهری ار ز روی معنینشناخته ای تو جوهر ما
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم
ای گوهر گنج لامکانیجانانه جان و جان جانی
در صورت نطق، آشکارادر باطن اگرچه بس نهانی
از عین تو شد ظهور اشیاای گوهر لامکان! چه کانی؟
جانی و جهان و جسم و جوهرهرچیز که بود و باشد آنی
بگذر ز خود و ببین خدا راکاین است نشان بی نشانی
بر لوح وجود اگرچه حرفیآن نقطه تویی که در میانی
چون رفع نقاب کردی از رخبی پرده شد آب زندگانی
ای موسی حق طلب! رها کنبحث «ارنی » و«لن ترانی »
اشیا همه ناطقند و گویالیکن به زبان بی زبانی
فانی شو و در بقا وطن سازای طالب عمر جاودانی!
بر صورت آدمیم، اگرچهدر خطه عالم معانی:
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم
خورشید جمال ما عیان شدزان، ظلمت شرک و شک نهان شد
انوار تجلیات حسنشبر ذره فتاد و ذره جان شد
بر جسم رمیم چون نظر کرداو زنده و حی جاودان شد
بنمود به هرکه چهره خویشاز شک برهید و بی گمان شد
از نقطه و حرف خط و خالشاسرار کلام حق بیان شد
هر ذره که شد قبول فضلشمقبول زمین و آسمان شد
چشمی که شد از رخش منوربینا به جمال غیب دان شد
تنزیل و کتاب صورت اوتفسیر حقایق جهان شد
هفت آیت مصحف جمالشمفتاح رموز کن فکان شد
آن دل که نشان وصل او یافتگم گشت ز خویش و بی نشان شد
چون قوت صوت و نطق ما بودامری که وجود و خلق از آن شد
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم
شد گنج نهان ما هویداگنجی که از اوست عین اشیا
گنجی که عطای فیض او دادیاقوت به کوه و در به دریا
گنجی که ز کاف و نون او شدترکیب وجود عالم انشا
گنجی که از او شد آفریدهامروز و پریر و دی و فردا
گنجی که نصیب هر که شد دیددر جنت جاودان خدا را
ای صورت غیر بسته در دلسهو و غلط تو هست از اینجا
در ظاهر و باطن دو عالمماییم همه نهان و پیدا
ای بی خبر از جهان وحدتبگذر ز دویی و باش یکتا
ای مفلس! اگر به گنج معنیخواهی که شوی بصیر و بینا
قطع نظر از وجود خود کناز نفی و ثبوت و لا و الا
تا بر تو، چو آفتاب مشرقروشن شود این به مغرب ما
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم
مخمور می شبانه ماییمپیمانه کش مغانه ماییم
مفتاح خزاین سماواتمفتوح شرابخانه ماییم
مست لب ساقی «سقاهم »در جنت جاودانه ماییم
در کوی قلندران تجریدبی ریش و بروت و شانه ماییم
از عالم لامکان و بی کیفمرغ الف آشیانه ماییم
چنگ و دف و بر بط و نی و عوداشعار تر و ترانه ماییم
آیینه صورت الهیدر شش جهت زمانه ماییم
ای طالب ذات حق! خدا راگر می طلبی نشانه ماییم
بی حد و کرانه ایم، اگرچهحد همه و کرانه ماییم
سوزنده شرک و هستی غیرآن آتش یک زبانه ماییم
ای خواجه! ز روی واحدیتچون در دو جهان یگانه ماییم
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم
در خانه نه رواق گردونماییم ز اندرون و بیرون
لیلی نبود بجز رخ مابر چهره خود شدیم مجنون
ای طالب حق! ببین خدا رادر صورت خوب و حسن موزون
عشق رخ ماست، آنکه آمداز هستی هر دو عالم افزون
ای بنده به نفس شوم تا کی؟دنیی طلبی ز همت دون
روزی که برای آفرینشپیوسته نبود کاف با نون
ماییم در این زمانه، ماییمدر عالم بی چرا و بی چون
(ماییم که بوده ایم و هستیمبر حسن جمال خویش مفتون)
کی به شود، ای مریض شهوت!رنج تو ز فرفیون و افیون
دیوی که تو را زد، او نخواهدرام تو شدن، چه خوانی افسون؟
ای بی خبر از حقیقت ما!واقف شو از این اشارت اکنون:
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم
ماییم جهان «لی مع الله »ما اعظم شأنی، الله الله
هستیم ز عاریت فقیریدر هردو جهان به فضل حق شاه
یک قطره ز هفت کشور ماستاز ماهی هفت بحر تا ماه
«ای سرو بلندقامت دوست »دور از تو همیشه دست کوتاه
آیینه ماه تیره گرددگر زانکه ز دل برآوریم آه
با تو غم دل چگونه گویمچون نیستی از غم دل آگاه
ماییم عزیز مصر معنیچون یوسف دل برآمد از چاه
ای گوشه نشین! مزن دم از عشقزانرو که نه ای تو مرد این راه
عشق تو به خود کشید ما راچون جذبه کهربا، تن کاه
ای صوفی! اگر چو باده صافیمی نوش و مکن ز باده اکراه
تا چون خط او شود محققپیش تو که ما به کام دلخواه:
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم
ای رهبر ما به عالم ذاتروی تو به حق سبع آیات
شایسته تاج سروری نیستآن سر که نشد فتاده در پات
ای مشرق آفتاب رویتمشکوة وجود جمله ذرات
بی اسب و رخ و پیاده و فیلفرزین تو کرده شاه را مات
ای سی و دو حرف خط و خالتدر ارض اله و در سماوات
انی لعطشت ایها الروحمن راحکم قم اسقنی هات
آن زمره که لات می پرستندانوار تو دیده اند در لات
در عشق رخ تو عاشقی، کوما صار شهیدا انه مات
ای در طلبش نرفته گامیخواهی که رسی به کام هیهات
ای صوفی عمر داده بر بادمی نوش و بیا که ما مضی فات
ماییم چو عین «کنت کنزا»ماییم چو نار و نور و مشکات
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم
برقع ز رخ قمر براندازاسرار نفهته را درانداز
از زلف و رخ آتشی و آبیدر جان و دل مه و خور انداز
صد فتنه و شور و شر برانگیزآوازه روز محشر انداز
ظن همه را به حق یقین کنبنیاد شک از جهان برانداز
بویی به خطا فرست و آتشدر نافه مشک و عنبر انداز
هردم ز برای فتنه، رسمیاز غالیه بر گل تر انداز
ای عاشق سروقامت دوست!در پای مبارکش سر انداز
گنج و گهر است عشق جانانخود را تو به گنج و گوهر انداز
ای ساقی سلسبیل و کوثرپیمانه در آب کوثر انداز
بگشا سر خم که تشنه گشتنداین باده کشان ساغر انداز
ای طایر عالم هویتوی سی و دو مرغ شهپر انداز
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم
ماییم امین سر اسماماییم حقیقت مسما
در صورت آب و خاک پنهاندر خال و خط نگار پیدا
ای حسن تو در جهان خوبیبی شبه و شریک و مثل و همتا
ماییم سفینه ای که در ویجمع آمده است هفت دریا
عین همه گر نه ای، چرا نیستغیر از تو حقیقتی در اشیا
ای طالب گوهر حقیقت!در بحر دل است، دیده بگشا
نظاره صورت خدا کندر سی و دو خط وجه زیبا
ای در طلب لقای محبوبدل صاف کن، آینه مصفا
هیهات که حق نبینی امروزای غره به وعده های فردا
جز روی تو بت نمی پرستیمای کعبه حسن و قبله ما
چون از گل آدم، ای نسیمیترکیب وجود ما شد انشا
روح القدسیم و اسم اعظمروحی که دمیده شد در آدم