گنج

بخش ۸۸ - نامه نوشتن طورگ به افراسیاب

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۸ بیت
طورگ آن زمان نامه از درد و تابنبشت او به نزدیک افراسیاب
نخست آفرین کرد بر کردگارخداوند پیروز و پروردگار
ازو باد بر شاه تور آفرینخداوند ماچین و توران زمین
دگر گفت کآمد ز ایران زمینسپاهی پر از خشم و اندوهگین
سپهبد فرامرز لشکر شکنجهان دیده پور گو پیل تن
نخستین فرستاد بر من پیامکه بگذار مرز و بینداز نام
از ایدر به توران گذر بی درنگوگرنه بیا و بیارای جنگ
دریغ آمدم از چنین مرز و بومکه جای شما را سپارم به بوم
برآراستم لشکری نامدارپسندیده و درخور کارزار
سپاه فرامرز با آن سپاهچو سیاره بودند بر چرخ و ماه
شبیخون سگالش گرفتم نخستمرا در دل اندیشه ای بد درست
که من دشت از ایشان چو دریا کنمز بالا چو آهنگ بالا کنم
به هنگام مستی و آرام و خوابشب تیره لشکر کشیدم به تاب
سپه خنجر کینه چون برکشیدز بختم چو یاری نیامد پدید
کمین کرده بودند ایرانیانچو آمد سپاه من اندر میان
به ما برگشادند یکبار دستبکشتند بسیار و کردند پست
کنون من رهی با سواری هزارنشسته در دژ که تا شهریار
چه فرمایدم پیش گیرم همانکه ترسم که چیره شود بدگمان
فرستاده ای جست مردی دلیربدو گفت ای مرد با هوش و ویر
نباید که جایی درنگ آوریمگر نامه من به خسرو بری
فرستاده برجست مانند بادپر اندیشه سر سوی توران نهاد
وز این سو فرامرز با یال و فرنگه کرد در رزمگه سر به سر
جهانی زدشمن پر از کشته دیدز کشته همه دشت چون پشته دید
که ایرانیان شیرمردان کارهمه کشته بودند در کارزار
همه دشت خرگاه بد خواستهچو بازار چین بود و آراسته
همان تازی اسپان ز هر سو گلهکجا کرده بودند ترکان یله
سراسر ببخشید بر لشکرشمر او را بدان سان که بد در خورش
چنین گفت پس با دلیران جنگکه ای شیرمردان باهوش و هنگ
طورگ بداندیش و چندی سواربرفتند در اندرون حصار
ز دریا به کشتی گذر یافته استچو از رزم ما روی بر تافته است
چو دشمن گریزان شود در حصارنیابد ز پیکار او هیچ کار
گمانم که از کار من سر به سرفرستاده باشد به توران خبر
زمان تا زمان لشکر آید برشزپستی به گردون برآید سرش
بباید گذر کرد ما را ز آباز آن پیشتر کو ز افراسیاب
سپاه آید و کار بدتر شودکزان دژ دگر پر ز لشکر شود
ره چاره بر وی بگیریم زوداز آن لشکر و دژ برآریم دود
به پاسخ بگفتند نام آورانکه ای نامدار و جهان پهلوان
به فرمان و رایت کمر بسته ایماگر تندرستیم و گر خسته ایم
چنان کن که رای تو باشد بدانچو بشنید پاسخ ز کندآوران
بیامد دمان تا به دریا کناربه کشتی گذر کرد و برساخت کار
به پای دژ آمد هم از گرد راهبه خیره همی کرد در وی نگاه
مگر جایگاهی به دست آیدشکه آن دژ چو ماهی به شست آیدش
به هر چند گردش بگردید بیشبه دژ در نبد راه بیرون و پیش
ندید از برش جای پرواز بازاز آن جایگه خیره برگشت باز
پر اندیشه بد جان مرد دلیرسگالید تدبیر و بنشست دیر
که این رزم را چاره چون آوردمگر دشمنان را نگون آورد
در ایران و زابلستان مرد کارسواره پیاده بدش سی هزار
سپه را سراسر به سه بخش کرددو مرد سرافراز با داد و برد
گزیده دو لشکر بدیشان سپردچنین گفت ای نامداران گرد
سه راهست از ایدر به توران زمینکه آن را همی داشت باید کمین
وزین سه سپردم شما را دو راهمباشید کامل به بیگاه و گاه
به تندی بباید کنون تاختندل از خواب و خوردن پرداختن
طلایه شب و روز با دیده بانبه آگاه بودن به روز و شبان
مبادا که ناگه سپه در رسدشما را از آن رنج بر سر رسد
که من بی گمانم که چونین حصارگشاده نگردد به صدکارزار
مگر پاک یزدان بود رهنمایبرآرم من این حصن و باره ز پای
از آن پس برفتند دو پهلوانبدان راه بستند از کین میان
سپاه دگر خویشتن برگرفتبمانده از آن باره اندر شگفت
بیامد به راه سیم درنشستدل پرخرد را در اندیشه بست
طلایه فرستاد هر سو هزاربدان تا دهد آگهی از حصار
جوان خردمند با فر و هوشگشاده به فرزانگی چشم وگوش
وزآن سو چو نامه به توران رسیدبه شه گفت حاجب از آن چون سزید
که آمد فرستاده ای از طورگبه نزد سرافراز شاه سترگ
بگفتا بیارش بدین جایگاهببینیمش آیین گفتار و راه
چو آمد زمین را ببوسید و گفتکه با شاه توران بود بخت جفت
بدو داد نامه چو برخواند شاهپر از خشم و کین شد ز کار سپاه
بغرید از آن پس چو خیره بماندفرستاده را سخت گفت و براند
از آن پس چنین گفت کان بی خردنداند به اندیشه نیکی برد
کسی را که باشد حصاری چنانبزرگ و بلندیش تا آسمان
ز خورد و خورش هر چه آید به کاربود اندر آن دژ فزون از شمار
هم آب روان و همان کشتمندسواران گردنکش دیو بند
چرا سوی هامون گذارد سپاهکند کار برخویش تنگ و سیاه
که نفرین بر آن بی خرد مرد بادبر آن ناکس بدرگ بدنژاد
یکی بود نام آور سرفرازبه مردی بسی دیده شیب و فراز
به نامش همی خواندی شیرمردکه پیوسته با شیر کردی نبرد
شه تور فرمود تا شیرمردببندد کمر سوی جنگ و نبرد
از آن نامداران خنجر گذارسپردش گزیده دو ره ده هزار
بدو گفت درکار هشیار باشسپه را ز دشمن نگهدار باش