گنج

بخش ۸۷ - شبیخون زدن طورگ بر فرامرز و شکست خوردن طورگ

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۵ بیت
برون شد از آن لشکر بی شمارپسندیده گردان ده و دو هزار
ابا آلت رزم و ساز نبرددلاور سواران پیکار کرد
بدیشان چنین گفت بی ره رویدبه تندی سوی راه کوته روید
که ناگاه خود را بدیشان زنیددل و دیده دشمنان برکنید
سگالش بدیشان در انداختندبپرداختند و برون تاختند
شب قیرگون گاه بانگ خروسنه آواز بوق و نه آوای کوس
رسیدند نزدیک ایرانیانهمه کینه را تنگ بسته میان
طلایه ز گردان ز بس تاختنبیفتاده از خستگی تن به تن
همه مانده و خفته جوشن به برهمان بار نگشاده یک تن کمر
همه اسب با زین و برگستوانباستاده هر یک چو پیل دمان
چو تنگ اندر آمد سپاه طورگبه لشکر گه پهلوان بزرگ
طلایه در آن تیره شب همچو گردز ناگه بدان جنگیان باز خورد
چکاچاک تیغ آمد و گرز و تیرزخون یلان گشت دشت آبگیر
از آن دارو گیر و از آن گفتگویکه بودند با یکدگر جنگجوی
بجستند گردان ایران ز خوابهمه دل پر از کین و سر پرشتاب
نشستند بر بادپایان چو شیربرآمد خروش از یلان دلیر
ز بس دار و بند و بگیر و بکشنماند هیچ با سروران تاب و هش
شب تار روی درخشنده تیغبه کردار برق از دل تیره میغ
سپهبد فرامرز یل بر نشستپر از خشم تیغ برنده به دست
یکی حمله آورد بر سان کوهبه تنها تن خویشتن بی گروه
به یکباره از جای برکندشانبه لشکر گه خود برافکندشان
به هر سو که حمله برآورد اوفرود آوریدی دو صد نامجوی
به تیغ و به گرز و به تیر و کمندهمی کشت آن پهلوانان بلند
فراوان از آن جنگیان کشته شدبه سر بر سپهر بلا گشته شد
به کردار سالار ناهوشیاربرآمد سپه را در آن کارزار
طورگ دلاور چو دید آن چنانکه توران سپه گشته بی تاب و جان
به لشکر چنین گفت جنگ آوریدسپهدار ایران به چنگ آورید
سراسر شما را زر و خواستهکنم کارتان هریک آراسته
یکی پهلوان بود نامش قلونسترگ دژآگاه و ریزنده خون
به نیروی پیل و به تن همچو کوهکجا کوه گشتی ز چنگش ستوه
به تندی برآمد بر پهلوانیکی بر خروشید کای بدگمان
ببینی کنون زخم شیران نراگر پایداری کنی ترک سر
فرامرز پرخشم گشت از قلونبزد چنگ و آمد ز لشکر برون
بیامد دمان تا برش پهلوانبه تنها گرایید سویش عنان
بدو گفت ای بدرگ نابکاربه میدان کینه یکی پایدار
چو دیدش دلاور قلون سترگخروشان بیامد چو درنده گرگ
دمان چو ن به نزد سپهبد رسیدز زین کوهه گرز گران برکشید
برآورده و زد بر سر شیر مردسپهبد بپیچید اسب نبرد
به تندی بیامد پس پشت اویگرفتش کمربند مانند گوی
برآوردش از پشت زین چون پلنگتو گفتی ندارد چو یک پشته سنگ
به تارک بدان سان زدش بر زمینکه پیدا نبودش ز گردن سرین
سوی خنجر جان ستان دست بردبه ترکان نمودی دگر دستبرد
چو تندر بغرید و بر زد خروشاز او کوه و دریا برآمد به جوش
ز تیغش زمین سر به سر نم گرفتز گرد نبردش فلک خم گرفت
به تیغ سرافشان و گرز نبرداز آن نامداران برآورد گرد
بدین گونه تا تیره شب چاک زدخور از آسمان عکس بر خاک زد
سپهبد نیاسود با سرکشانشده تیغشان از عدو سرفشان
طورگ جفا پیشه چون آن بدیدکز آن گونه بر لشکرش آن رسید
هزیمت گرفت از سپاه بزرگبه کردار آهو به چنگال گرگ
زپس گرز و شمشیر از پیش آبهمه بختشان اندر آمد به خواب
به یکبار از جا برانگیختندبدان ژرف دریا فرو ریختند
چنین است آیین جنگ و نبردیکی زو تن آسان و دیگر به درد
طورگ و گروهی ز گردنکشانبه دریا رسیدند چون بیهشان
به کشتی فکندند جان از نهیبنبد جنگ را روزگار فریب
به دژ در شدند و ببستند درسران بی کلاه و میان بی کمر