بخش ۶ - داستان رستم پور زال در هفت ده سالگی و جنگ کردن او با ببر بیان قسمت اول
به نام خداوند مشکل گشایکه او هست بر نیک و بد رهنما
گذارنده این سخن داستانچنین گفت از گفته باستان
که روزی در ایام فصل بهارمنوچهر بر تخت بد شهریار
کلاه کئی بر سر افراشتهنکو خسروی مجلس آراسته
همه پهلوانان ایرانیانبه خدمت کمر بسته اندر میان
فراز یکی کرسی زرنگارنشسته بدان زال سام سوار
به یک دست او بود گودرز و گیوز سوی دگر پور گشواد نیو
جهان پهلوان رستم زال سامدر آن بزم بد ده هفتش تمام
ز نقل و می و باده خوشگوارز بوی خوش آن چیز کاید به کار
همه اندر آن بزم آماده بودسر و زلف ساقی به کف داده بود
نشسته در آن بزم شاه جهاندلش فارغ از غصه های جهان
گه از سلم گفتی سخن گه ز تورگه از درد ایرج شدی ناصبور
که ناگه فرستاده آمد ز درکه ای شاه نیکوی والاگهر
فرستاده شاه هندم بدانبه نزدیک آن شاه ایرانیان
که شاها به غم پایمال اندریمابا اژدها در جدال اندریم
به هندوستان ببری آمد پدیدندیده زمانه نه دوران شنید
درازی و پهنای او صد کمندبود بیشتر ای شه ارجمند
نفس چون به هامون در آرد کنونشود از تفش آب دریا چو خون
ز دود دمش هند پر آتش استتو فریاد رس کان شها ناخوش است
سوی سبزه زاری گر آرد گذربسوزد ز دود دمش خشک و تر
خورد آهن و روی و مس جمله پاکهمین دم نیارد سوی سنگ و خاک
منوچهر از وی سخن گوش کردزسر عقل یکسر فراموش کرد
نگه کرد بر روی زال سواربدو گفت کای پهلو نامدار
دل دشمن از تیغ تو پر هراسپراکنده دل خاطر و ناسپاس
چو دست آوری سوی گُرز گراندل خاره گردد چو آب روان
زمادر چو تو زادی ای پاک زادزدشمن کس از ما نیاورد یاد
چو گیری به کف نیزه آتشیفلک با تو ناید به گردن کشی
دل من ز مهر تو نازد همیبدین خوب چهر تو نازد همی
همه از دلیران شمشیر زنگزین کن یکی نامدار انجمن
از ایدر سوی هند رو با سپاهمگر سازی آن ببر غران تباه
چو بشنید زال از شه این گفت راستزمین را ببوسید و بر پای خاست
بگفتا که ای شهریار جهانکمر بسته دارم به خدمت میان
تو بر تخت بنشین و دل شاد داراز آن جانور من برآرم دمار
چو بشنید رستم از او این سخنزجا جست و گفت ای شه انجمن
بفرما بدین رزم رفتن مراز گردان برافراز گردن مرا
پدر گرچه رانده گهی دار و گیرمیان بسته دارد چو شیر دلیر
نباشد به نزدیک یزدان نکویتن آسوده پور و پدر جنگجوی
کنون من بدین رزم بندم کمرتن آسوده باشد که باید پدر
مرا آن درست است کان جانوربه دست منش جان برآید به سر
پدر گرچه از شیر نر برتر استمر آن جانور را نه اندر خور است
ز گفتار رستم بر آشفت زالبدو زد یکی تازیانه دوال
بدو گفت کی کودک خورد سالچو داری به سر عقل ای بی همال
بدو گفت کی کودک کم خردز آزادگان این نه اندر خورد
که طفلی تو دو هفت ساله تمامکنی پیش لشکر مرا زشت نام
چو تو کودک پروریده به نازکنی جنگ ببر بیان را تو ساز
چو من پهلوانی که در هند و چیننویسند نام مرا بر نگین
مر آن جانور را نه اندر خورممگر کز تو از زور و تن کمترم
زبانت بریدن ز بن در خور استلبانت به هم دوختن بهتر است
که تا بار دیگر نگویی چنینمیان بزرگان ایران زمین
پس آنگه به گودرز کشواد گفتکه عقل و خرد مر ترا نیست جفت
بگفتم ترا مر چنین چندگاهمیاور مر این طفل را نزد شاه
ادب ورزش و عقل و هوش و خردکه تا بچگان را ادب پرورد
بدان سان دهش گوشمال و ادبکه از خاطر افتد مر این را تعب
برآشفت زین گفته گودرز گردبرفت و تهمتن به همراه برد
گزین کرد آنگاه زال سوارسواران جنگی ده و دو هزار
چو کشواد و قارن سران سپاهبراندند منزل به منزل سپاه
دگر آنکه دانا دل و هوشمندهمی از تهمتن کند نقل پند
که چون پور کشواد گودرز گردمر او را به مجلس سوی خانه برد
ز دستان دل خود پرآزار کردبرو چند چوب ادب کار کرد
تهمتن برآشفت با او به جنگبرو پنجه بگشاد بازوی جنگ
بشد تند گودرز با او به جنگگرفتش دوال کمرگاه تنگ
چو بر یکدگر زورشان بازگشتبرآورد رستم به گودرز دست
بزد مشت بر فرق گودرز سختکه از پا در آمد چو شاخ درخت
به بر پروراننده بیداد کردگریبانش از دست وی چاک کرد
تهمتن برون آمد از نزد ویرخش گشته گلنار پر خون ز خوی
همان دم سوی خانه آمد چو شیردلی پر زخون از پی دار و گیر
سلیح دار را بانگ برزد بلندکه بگشا در گنج و اسباب چند
سلیح نیاکان بیاور برمبدان تا بدین سان یکی بنگرم
ببینم سلیح که افزون تر استکدامین از ایشان مرا بهتر است
سلیح دار گفتا که تو کیستیچنین تند و تیز از پی چیستی
بدو گفت منم پور دستان سامتهمتن مرا باب کردست نام
چو بشنید آن مرد بردش نمازبدو گفت کای پهلو سرفراز
که بی رای دستان فرخ نژادنیارم سلیح خانه را در گشاد
بر آشفت رستم ز گفتار اویبه سوی سلیح خانه بنهاد روی
بزد پا و از پاشنه در بکندمیان سلیح خانه خود را فکند
سلیح دار چون دید برداشت گامبدو بانگ زد رستم زال سام
به یزدان که گر پیشتر پا نهیسر خویش بر جای آن پا نهی
بترسید آن مرد و ایستاد پایدرون رفت رستم چو نراژدهای
میان سلیح خانه چون بنگریدسلیح نیاکان بسیار دید
جداگونه هر یک بد انباشتهسلیح هم به جا هست بگذاشته
از آن نامداران فرخنده نامگزید آن سلیح سپهدار سام
بزودی به مرد سلیح دار گفتبه یزدان که او هست بی یار و جفت
اگر فاش سازی تو این راز مننمایی به کس راز و آغاز من
وز اینجا سوی هند گردم سواراز آن جانور من برآرم دمار
پس آنگاه هستیم تو را کینه خواهکنم روزگارت چو نیل سیاه
بدو گفت بگذار ایدر تو رایبدین کار با کس نیم رهنمای
نگویم به کس راز از ایدر سخنتو دانی کنون هر چه خواهی بکن
تهمتن ز گفتار او گشت شادبپوشید در دم سلیح همچو باد
تن یک تنه راه اندر گرفتپی لشکر زال زر برگرفت
تهمتن ز گودرز چو گشت دورز دوریش گودرز شد ناصبور
به دل گفت از کودک نو رسیدبه سر بر بلاهم بخواهد رسید
که هنگام طفلی است مانند یوزدریغا به مادر نزادی هنوز
گر او را بد آید از این ره گذرندانم چه گویم بر زال زر
بگفت این و بر بارگی بر نشستکمر بست نیزه گرفته به دست
جهاندیده گودرز کشواد گردپی رستم زال بگرفت و برد
ز پس کرد رستم همان گه نظربدید از پس خویش آن نامور
بدانست گودرز آید به پیشکه او مهربانست چون جان خویش
همان دم بایستاد بر جای خویشچنین تا که گودرز آمد به پیش
تهمتن به اسب اندر آمد چو بادبه لب حقه خاک را نقش داد
پس آنگه رکابش ببوسید و گفتکه ای بخت یار و خرد گشته جفت
به دل ترس و اندیشه یک سوی کنبه من بهتر از مهر دل روی کن
ببینی که این کودک خوردسالهنر چون نماید همین دم به زال
سپاه ورا جمله بر هم زنمکه این جنگ و پیکار و کین دم زنم
کشم حلقه نقره در گوش اویکه از سر برون گرددش هوش اوی
بدان تا ببینند مردی منازین یال و کوپال و گردی من
بزد تازیانه مرا گفت سردخودش مرد دید و مرا شیر خورد
اگر همرهی گام بردار و آیوگرنه مگو حرف و رو باز جای
چو بشنید گودرز چیزی نگفتبه ناچار با او ره اندر گرفت
همه روز از پس همی تاختندبه روز سوم روز بر ساختند
رسیدند بر لشکر زال زربه تندی بکردند از ایشان گذر
پی لشکر قارن رزم زنگرفت آن زمان پهلو پیل تن
چو دو روزه راه دگر تاختندبه نزدیک خود اندر انداختند
شب تیره بد ماه پیدا نبودبه دل هیچشان فکر و غوغا نبود
سپهدار گو قارن رزم زنبه پیش سپه بعضی از انجمن
تهمتن به گودرز کشواد گفتکه عقل و خرد مر تو را نیست جفت
به یزدان و دادار خورشید و ماهبه جان و سرشاه و تخت و کلاه
اگر با سپاه آشنایی دهیدر این تیره شب روشنایی دهی
نیایم دگر با تو در سیستاننبینم دگر خویش و هم دوستان
که تا زنده ام با تو کین آورمنه پا در رکاب از زمین آورم
چو بشنید گودرز سوگند خوردبدین نیلگون گنبد لاجورد
که راز تو با کس نگویم همیره روشنایی نجویم همی
چو رستم شنید این سخن گشت شاددر شادمانی به خود برگشاد
بپوشید اندر زمان ساز جنگمیان را به زنجیر بربست تنگ
به گردن برآورد رومی عمودسواره شد و نیزه را در ربود
برانگیخت باره گو جنگ خواهزپشت سپه شد به پیش سپاه
بغرید چون شیر نر در شکاربلرزید آن مرد و اسب و سوار
از آن نعره افتاد قارون به جوشبرآورد گُرز گران را به دوش
بیامد به نزد تهمتن چو بادبه دشنام قارن زبان برگشاد
بدو گفت کی خیرگی مرد شومبگو کز چه مرز و چه آباد بوم
سر ره گرفتی و راه تو چیستندانی که این لشکر و پیل کیست
سپاه گرانمایه زال زر استکه ایران سپه را سپهبد سر است
بکش از طمع پای گستاخ راکه ناخورده کس میوه این باغ را
بگو نام تا دانمت کیستیچنین تند و تیز از پی چیستی
تهمتن از و این سخن چون شنفتمرا نام البرز خوانند گفت
بینداز از خواسته هر چه هستز بعضی شترها و پیلان مست
یکایک مرا هدیه پیش آوریدپس آنگه ازین سرزمین بگذرید
چو بشنید قارن برانگیخت اسبدرآمد به میدان چو آذر گشسب
عمود گران برد بالای سربدان تا زند پیل تن را کمر
تهمتن بر آشفت چو پیل مستگرفت از هوا گُرز آن شیر دست
بپیچید گُرز از کفش دور کردپس آنگه برآورد گُرز نبرد
چو کشواد قارن بدین گونه دیدهم آنکه گران گُرز را برکشید
به گُرز اندر آمد گُوِ کُهْ فکنبزد گُرز بر شانه پیل تن
تهمتن بخندید و بگشاد چنگگرفتش دوال کمرگاه تنگ
بکندش ز زین و بزد بر زمینببستش به خم کمند گزین
دلیران ایران چو شیر ژیانگرفتند یکسر ورا در میان
به چندان که بر وی بر آشوفتندبه چندان که گُرزش به تن کوفتند
نه سستی گرفت اندر آن رزمگاهنه بی خنده گشتی در آن رزمگاه
از ایشان دو صد تن گرفت و ببستدگر لشکر از پیش رخشش نجست
برفتند یکسر بر زال زربگفتند با او ازین ره گذر
که البرز نامی به ما ره ببستبه تنها سپه را به هم برشکست
ببسته است کشواد و قارن به همزجنگی سواران دو صد بیش و کم
چو زال این سخنهای نشنیده دیدبه لرزه در آمد به مانند بید
ازین گفته خونش برآمد به جوشبه زین اندر آمد بزد یک خروش
بیامد شتابان بدان رزمگاهبگردش سپهبد به هر سو نگاه
زده دید آن خیمه خویشتننشسته میانش گو پیل تن
نهاده به سر ترک در بر زرهزره را زده بر گریبان گره
کمندی به بازو و اسبی به زینخروشان و جوشان چو دریای چین
چو کشواد و قارن به بند گراننشسته میانش چو کند آوران
بپیچید و خشمش بشد زال زربه دل گفت کاین را نمایم هنر
مگر کز هنر دل هراسانمشپس آنگه بگیرم بترسانمش
بگفت این و غرید مانند ابربیامد تهمتن بسان هژبر
بزد چنگ بر تنگ مرکب چو سنگگرفتش بدان سان که آمد به جنگ
سر و پای اسب گرانمایه زالگرفت آن هنر پرور نیک فال
به چندان که زد پاشنه زال سامدگر باره پایش نه بنهاد گام
شد اندوهگین زال سام سوارکه بر ما بر آشفته شد روزگار
به ببر بیان سوی جنگ آمدیمکه ناله به سوی نهنگ آمدیم
جهان پهلوانان روی زمینچو مصر و چو روم و چو ماچین و چین
نتابند یک ضرب گُرزَم به جنگعمود مرا کس نگیرد به چنگ
بلا هست همانا که بر ما رسیدندانم که از وی چه خواهیم دید
اگر بدهمش باج ننگی بودوگر ندهمش شیر جنگی بود
چه سازم ندانم چه کار آورمکه این شیر نر زیر پای آورم
دگر گفت اندیشه نبود جز اینکه سیمرغ را من بخوانم برین
چو البرز برگشت از جنگ بازبشد نزد گودرز و بردش نماز
ببوسید چشم و سرش پهلوانبدو گفت کای پهلوان جهان
نبرد یلان را تو اندر خوریتو از سام و گرشسب افزون تری
خرد پرور هوشمندان توییهنرور تویی پیل دندان تویی
چو بشنید البرز خندید و گفتکه با هوشمندان خرد باد جفت
اگر او نبودی همانا پدربه چنگم نرفتی سلامت به در
ندیدی که من حرمتش داشتمبدو بازوی کین نیفراشتم
بفرمود تا بندیان را ز بندگشادند از تاب داده کمند
برفتند نزد گرانمایه زالبگفتند هر یک بدان شرح حال
که البرز را باج باید نخستکه از دست وی باز گردیم درست
برآشفت ازین گونه زال سوارازین گفته گوینده را کرد خوار
که ای کم خرد مرد بسیار گویمزن دم ازین گفته دیگر مگوی
اگر باج بدهم من البرز راچه دارم به کف نیزه و گُرز را
ز گاه کیومرث تا این زمانکه بستد بگو باج از ایرانیان
که البرز خواهد ز ما باج راهر آن یاره و گوهر و تاج را
چو فردا زند بر سپهر آفتابجهان می شود سر به سر زر ناب
کمند کیان و من و تیغ و گُرزبگیرم ببندم به البرز برز
جهان را بدو چشم گریان کنمدل دیو و جادو هراسان کنم
چو خورشید بدرید از شب قفسدم صبح از روشنی زد نفس
برآورد سر زال و از جای خوابسر پر زکینه دلی پرشتاب
یکی ترک به سر ز فولاد چیننهاد آن خردمند با آفرین
دو ابلق زده بر سر مهترینه از مهتری بلکه از کهتری
کمر ترکش اندر میان کرد تنگکه بودش صد و شصت تیر خدنگ
به فتراک بر بست پیچان کمندکمان را به بازوی تمکین فکند
یکی گُرز نهصد منی زیر زینفروهشته آن گرد با آفرین
سپر در پس پشت پیچان کمندپس آنگه روان شد چو کوه بلند
درآمد به میدان چو شیر ژیانبه کف تیغ و نیزه به بازو کمان
وز آن روی البرز چون گشت روزبرآمد زجا گرد گیتی فروز
زسندس قبایی بپوشید نرمبه پس کرد پس جوشن و خود گرم
به سر افسری برنهاده بلندکزو خیره شد دیده هوشمند
ز فولاد زنجیرش اندر میانکمر کرده اندر میان پهلوان
کمر ترکش اندر میان تنگ بستتو گفتی مگر کوه فولاد رست
کمربند زنجیر زد بر غلافببست و گره زد ابر روی ناف
کمند خم اندر خم و چین به چینبه هم رفته چون زلف خوبان چین
به فتراک بر بست آن پهلوانبه کوهه برآورد گُرز گران