بخش ۴۷ - گفتار اندر نامه نوشتن فرامرز برکید هندی(و) رفتن گستهم در هند
چو بشنید از من جهان پهلوانبه گل زد گلابی زنرگس روان
بدادش بسی خواسته دلپذیربه نزدیک خود خواند گویا دبیر
به گفتار من سوی آن شهریاریکی نامه بنویس الماس وار
دبیر آنگه کافور و عنبر گرفتبه کید آنگهی نامه ای برگرفت
نخست آفرین برجهاندار کردوز آن پس سر کید بیدارکرد
که این نامه از مهتر سیستاننوشته سوی کید هندوستان
زنزد فرامرز گرد دلیرنژاد وی از رستم زال شیر
زجنگی نریمان سام سوارپدر بر پدر پهلو و نامدار
کمربسته شاه کاوس کیکه دارد خجسته همین یال و پی
جهان داور و پاک و یزدان پرستکه بر شهریاران گیتی سرست
به دین نیاکان سر افراختهبتان را سراسر تبه ساخته
جهان تیره از بند و شیران اویزپیلان فزون تر دلیران اوی
نوشته چنان رفت فرمان کیکه من بسپرم هند را زیر پی
سر بدسگالان به راه آورمگرفته همه نزد شاه آورم
گرت تاج باید که داری به سرببایدت گردن نهادن به در
برابر شوی جم و ضحاک راویا سر نهی چون رهی خاک را
گرت آشتی رای خیزد همیو گر دل به کینه ستیزد همی
خبرده کزین دو کدامی یکیگذر کن سوی نیک نامی یکی
هرآن کو در آشتی کوبد اودر کینه از وی نیاشوبد او
دو چشم بدی را بخواباند اویدرخت بلا را نجنباند اوی
مرا شاه با او نفرمود رزمهمانا که او پیش سازد ز بزم
هرآن کو بلا را بجنبد زجایبه نیروی دادار گیتی خدای
زتیغ نریمانش پاره کنمبه کوپال گرشاسب چاره کنم
من این دیو از لشکر بی شمارنیندیشم از دولت شهریار
من از دیو کناس وار و نه گرگوز آن کرگدن ها و ماربزرگ
ز نیروی یزدان نپیچیده امچنین رزم من بی شمر دیده ام
نشسته دو روزم درین مرغزارتفرج کنان بر لب جویبار
زمانت دهم تا پیمبر رسدچوآمد تو را تیغ بر سر رسد
چو نامه به سر شد دلاور به همبفرمود کآید برش گستهم
بدو داد گفتا برکید بربگویش سخن ها همه سر به سر
چو پاسخ کند زود زو بازگردنگهدارش یا این و ساز نبرد
ستد نامه گستهم و بر زین نشستبه بور نکو خسرو آیین نشست
بشد روز و شب تا به مرز کلیوبه نیروی یزدان کیهان خدیو
خبرشد برکید هندی روانکه آمد فرستاده پهلوان
گروهی پذیره فرستاد شاهفرستاده چون شد هم از گرد را
بیامد به نزدیک سالار باریکایک ببردش سوی شهریار
چوآمد برکاخ و تخت بلندستایش گرفت آنگهی هوشمند
زمین را ببوسید گستهم شیربدادش پیام دلیران دلیر
نوشته همان نامه دلپذیربداد و بخواندش یکایک دلیر
زریری شد از نامه رخسار اوچو گل کاه شد روی گلنار او
به گستهم گفت ای نبرده سوارچه مایه مر او را دلیران کار
زنسل که این نام بردار گردمرو را زتخم که باید شمرد
دلیران کدامند و شیران که اندبه رزم اندرون شیر مردان که اند
بدو گفت کای خسرو هندبارمر او را دلیران بود ده هزار
همه گرد و شیرند و شمشیر زنزهند و همه چل هزار انجمن
گرش مرد جنگی بود ده هزارهمه گرد مرد و همه نامدار
بدارد مر او را به کردار کوهبه تنها زند خویش تن برگروه
مر او را زششصد من افزون عمودکه آرد نبردش دمی آزمود
یکی تیغ دارد به هنگام جنگزالماس بران دو ده من به سنگ
ورا نیزه آهنینش سر استسمندش یکی کوه چون پیکر است
که او کره رخش رستم بودبه گیتی سپرکش چنو کم بود
سیه ابر شش تازی تیزتکبه میدان چهل گز جهد دیورگ
به دریا چو باد است و غران به راغبه هامون چو شاهین و طاوس باغ
نگوید سخن نیک داند همیزخندق چهل گز جهاند همی
یکی کوه خاراش بینی سواربدان گُرز وآن آلت کارزار
دو روز و دو شب را گر افتد به جنگبجز گُرز چیزی ندارد به چنگ
به تنها زند لشکر صدهزارسپاهی به یک حمله زو تارمار
فراسان دیوان گر از اسپروزرسیدند گیتی بشد تیره روز
فراسان بکشت و فراهان گرفتوزو این چنین ها نباید شگفت
در آن مرز نوشاد و کناس بودهمی جنگ و مکر همه یاس بود
چنان گرگ گویا و آن کرگدنچنان مارجوشا به یال و بدن
بکشت و جهان گشت زان بد تهیوز آن پس تو را کرد خواهد رهی
نژاد وی از رستم زال زرزسام نریمان والاگهر
زگرشسب وز اترد و جمشیدبه شادی و کندی چو تابنده شید
پذیره شدش ناگهان نوشداربرابر کشیدش سپه ده هزار
جهان پهلوان بود اندر سپاهبه نیزه ز زین برگرفتش ز راه
به تیغ جهان گیر سام سواربدان لشکری کرد یک یادگار
که گویندش از یلمه تیغ تیزبه آسایش رزم تا رستخیز
که کین جو نباشی تو با پهلوانمرنجان تن خویش و دیگر سران
کسی را که با او نیایی به جنگاگر صبح سازی نباشدت ننگ
که خورشید با تیغ ایرانیاننبندد همانا به کینه میان
دلیران لشکر چو بیژن دلیرزبیمش نتازد برآهوی شیر
زراسب جهانگیر کز تیغ اویهژبر ژیان زو گریزد به کوی
چو گُرزَم که گر تیغ گیرد به چنگبه میدان او کس ندارد درنگ
سپاهش همه یک به یک نره شیربه تن ژنده پیل و به زهره دلیر
چو آهو رباید سپاه تو راچو گلزارشان رزمگاه تو را
سری زان برآید که صد مرد ازینبگویم که برخیزدت درد ازین
چو بینی تو او را بدانی که مندروغی نگفتم در این انجمن
تو دانی که هر کو بگوید دروغنگیرد سخن هاش در دل فروغ
چو بشنید کید دلاور سخنبرآشفت با نامور انجمن
بدو گفت اگر کوه خارا بودچو سنگ آورد آشکارا بود
مرا نیز چندان دلیران بودکه شیران از ایشان گریزان بود
به هنگام جنگ و به روز شکاربه میدان شتابد چو باد بهار
فلک سرنپیچد ز زوبین منزمین و زمان هم ز آیین من
به می روزت امروز فرخ کنیمچو شب روز گرددت پاسخ کنیم
خروش شبستان به هامون بریمبه دشت خوش و پاک گلگون کنیم
وز آن پس نگه کن که گردان سپهرزبالای سر بر که گردد به مهر
بفرمود آورده شد خوان و میپس از خوان خورش آمد از چنگ و نی
چوگستهم شد مست کاخ بلندسزاوار آن مهتر هوشمند
بفرمود تا راست کردند جایگروهی نشستند با کدخدای
چو طهمور و دستور پاکیزه تنبه اندیشه ها مهتر رای زن
چوفیروز و بهروز شمشیر زنگلنگوی زنگی که بد از یمن
سمن رخ که بد پهلوان سپاهسمن بر که بد کهتر دخت شاه
فلارنگ شیر اوژن پیلتنچو شم دیگر آن گرد لشکرشکن
همه پهلوانان شه مرد شیربه هنگام کین اژدهای دلیر
شدند انجمن آن شب دیربازسخن رفت زان پهلو سرفراز
همه شب سخن های آورد بوددلیران بگفتند و خسرو شنود
سرانجامشان هم زکین شد سخنبه رزم گران داستان شد به بن
چو شد زعفرانی در و دشت هندچو الماس شد خاک دریای سند
همان گشت سیماب سر زان زکوهبرآمد شب تیره زان شب ستوه
بفرمود شه تا درآمد دبیرزگل گشت مشکین به روی حریر
نوندی شب آسای و گوهرفشاندوانید و ماند از پی او نشان
که ای پهلوان سرفراز ستخرکه کاوس دارد به روی تو فخر
درودت زما باد کندآورانبزرگان سند و دلاور سران
وز آن پس بدان ای سر سیستانبه آسان گرفتی تو هندوستان
مشو غره برلشکر نوشدارزنوشاد کناس مردار خوار
به گیتی چنان دان که مرز کلیونشاید گرفتی به رای و به ریو
سپاهم فراوان و پیلان جنگیکایک چو گرگند و شیر و پلنگ
چوهندی کم آید زایرانیانسزد گر ببندد از ایشان میان
چنانم که ترسم من از گفتگویهم اکنون به هامون شدم جنگجوی
پلنگ و دهل گور و آهو دمدزگردان که چون شیر جنگی دمد
درخت بلاها به جای آوریمدرآن گه که در رزم پای آوریم
زضحاک تازی که بد ماردوشکه گرشاسب برزد زهندو خروش
ندارد کسی با شه هند تاوزدریا نیابد همی باژ و ساو
کنون گر تو ساز نو آیین کنیبترسم که سر در سر کین کنی
بدین سان سخن های نا دلپسندنه فرخ بود زان چنان هوشمند
زبان خردمند گویا بودسخن یکسره مشک بویا بود
چو بیهوده گفتن نیاید به کارهمین مغز گوید سخن هوش دار
چو سرشد همان نامه با قدر و غمبخواندند از آن پس همین گستهم
رسول گرانمایه را خواستندتنش را به خلعت بیاراستند
برون شد ز درگاه او گستهمدژم چهره بستی بر ابروش خم
هم از گرد ره شد سوی نامداریکایک بدو راست کرد آشکار
سراسر چو دانسته شد کار کیدبفرمود رفتن به پروا به صید
براند آن گرانمایه لشکر چو بادبه مرز کلیو آمد آن پاکزاد
وز آن پس بفرمود کید بزرگپذیره شدندش به کردار گرگ
به فرمان او نامور صدهزارپذیره شدن را بر آراست کار
چنان پیل جنگی و آشفته مردبیامد خروشان به دشت نبرد
زپیلان همانا که ششصد فزونهمه تن در آهن شده نیلگون
بیابان یکایک سپر بر سپرهمه نیزه ها در هوا کرد سر
جهان پر شد از ناله گاودمزشیپور و آوای رویینه خم
زمین شد یکایک چو دریای موجبه هر سو دلیران همه فوج فوج
چپ و راست لشکر بیاراستندعقابان زهرگونه برخاستند
رده برکشیدند یک یک خروشبلرزید دشت و بگردید جوش
فرامرز زآن سو صفی برکشیدکه کیوان زمین را به دیده ندید
گرانمایه بیژن سوی میمنهابا شاه نوشاد چندین بنه
سوی میسره هوش ور گستهمابا نوشدار و دلیران به هم
زرسب گرانمایه دلبند توسبه قلب اندرون با علم بود و کوس
فرامرز هر سو صف آرای بودبه هرگوشه چون شیر بر پای بود
وز آن سو صف آرای شد کید هندجهان نیلگون شد چو دریای سند
سوی راست طهمور اروند شاهزمین شد چو دریای جوشان سیاه
چو فیروز و بهروز در رزمگاهچو شه مرد چندین دلیران شاه
سمن رخ به پیش سپه بد به درجهان سرخ و زرد و زمین سربه سر
ابا جوشن و تیغ کین و سپرهمی بانگ برزد چو پر خاشخر
نهاده سریر زبرجد به پیلزپیلان هوا و زمین پر ز نیل
برآن تخت بر شاه هندوستاننظاره کنان لشکر سیستان
نخستین سمن رخ به میدان جنگبیامد به کردا غران پلنگ
چو دیدش به قلب اندر آمد زرسبچو آتش سوی او جهانید اسب
بدو گفت کای هندی بد سگالچه نامی بدین تیغ و کوپال و یال
چه تازی به میدان ایران زمینندیدی تو رزم دلیران همین
بپوشم تو را جامه پرنیانکزین خود نبندی به مردی میان
سمن رخ بدو گفت کای پارسیچو تو کشته ام نیزه در بار سی
سمن رخ منم دختر شاه کیدکه افکنده ام چون تو بسیار صید
به مردی کسی پشت من بر زمیننیارد به میدان و هنگام کین
زرسب از سخن های او بردمیدزکوهه عمود گران برکشید
سمن رخ برآورد با او عمودزمین شد پرآتش هوا پر زدود
چکاچاک برشد به هرمزد و ماهز دو روی کردند گردان نگاه
خمیده زکوپال شد پایشانبرآمد سنان رفت کوپالشان
نیامد سنان نیزه هم کارگربرآمد یکی تیغ پرخاشخر
به شمشیر بران برآمد نبردچرنگیدن تیغ و آشوب مرد
چو تنگ اندر آمد دلاور زرسبگریز اندر آورد و پیچید اسب
کمند اندر آورد و زد خم به خمسمن رخ دوان در پی او دژم
چو بفکنده شد حلقه در چین به چینبه بند اندر افتاد دخت گزین
بپیچید و افکند بر روی خاکدرآمد به خاک آن تن تابناک
ندم گرانمایه جنگی زرسبفرو جست مانند آذر گشسب
ببستش دو بازی گرد جوانکشان آوریدش بر پهلوان
برآمد ز ایران سپه بانگ و جوشز کوس و دهل ها برآمد خروش
فرامرز گفتش سمن رخ توییکه داری به میدان رگ پهلوی
کله خودش از سرفکندند خوارپدیدن آمد آن گوهر آبدار
رخی چون بهار و لبی همچو نوشبه گرد سنان لشکرستان به جوش
بفرمود کین را بسازید بندولیکن چو جانش کنید ارجمند
ز اندوه دختر دل هندوانبپیچید هر یک به جایی نوان
گلنگوی جنگی چو دریای قیردوان شد ز لشکر به صد دارو گیر