گنج

بخش ۴۶ - این سخن چند،مصنف در باب خود و نیرنگ روزگار گوید

زجور زمانه دلم گشت سیردر این صبر واین کوره اردشیر
چنان دان که در یوم پیروز یادکه بردوستان جمله فیروز باد
چه کهتر چه مهتر هر آن کس که هستهمه شاد و خرم هم از باده مست
جهان را به شادی همی بسپرندهمه با می و رود و رامشگرند
منم بی می و رود با یک سرودنه یار و نه همدم نه آوای رود
یکی روستا بچه فرسیمغلام و دل پاک فردوسیم
نبینم همی لطف نیک اختریشده مونسم دایما دفتری
کجا آفتابی که تف بخشدممگر چهره خسته بدرخشدم
کجا کیقبادی که یادم کندبه چربی همی بخت شادم کند
گرم روغنی بودی اندر چراغوزین نیک و بد نیز چندی فراغ
دهانم همی گوهران ریختنزبرجد به لؤلؤ درآمیختن
سپاس از یکی شاه پروردگارکه گرچه حسابی درین روزگار
چو نرگس همه جام و لیکن تهیبه خانه خداوند آنگه رهی
جهان را نماند به کس پایدارکشد یک به یک نیک و بد روزگار
مرا گر نه باغست و کاخ بلندنه میوه که خیزد به شاخ بلند
براین زشتی از وی نباید بریدچو باید چنان پرده دی درید
کنون بازگردم به گفتار سروچراغ مهان سرو ماهان مرو