گنج

بخش ۳۲ - پیغام آوردن به نزدیک گودرز که گیو، بسته شده به دست بانو در شب اول

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۵ بیت
غلامی به نزدیک گودرز زودنهانی شد و آشکارا نمود
که بانو به بیداد بگشاد دستدو بازوی گیو دلاور ببست
چو بشنید گودرز برجست تفتهمان دم بر رستم گرد رفت
زبانوی از بستن گرد چیرسخن گفت با پهلوان دلیر
چنین گفت رستم که شد فال نیکسرانجامشان است احوال نیک
چو در اولش بند سختی بودسرانجامشان نیک بختی بود
مخور غم کزین هر دو فرخ دلیریکی کودک آید چو درنده شیر
چو درگاه او کین به شمشیر تیزنهنگ ژیان را درآرد به زیر
به هر رزمگه او بود چیره دستعدو را ازو در دل آید شکست
چو صبح سعادت دمد در جهانروم من به نزدیک بانو نهان
بگویم سخن ها به آواز نرمبسازم دل ماه از مهر گرم
چو بشنید گودرز بوسید تختدعا کرد بیرون شد آن نیک بخت
سخن سنج این پهلوان داستانچنین گوید از گفته راستان
که چون داد رومی به زنگی خراجبه گوهر برآموده خورشید تاج
بدرید مشکین گریبان ماهکه سر برکشید این پرنده سیاه
تهمتن بیامد به نزدیکشانکه بیند دل و رای باریکشان
بدید آنکه بانو نشسته به تختنبد پیش او گیو بیدار بخت
ببوسید فرزند را چشم و رویوزو باز پرسید ز احوال شوی
زشرم پدر آن بت دلربایفکنده سر خویش بر پشت پای
یک آواز بشنید رستم نهانچنین گفت کای پهلوان جهان
منم در نهان خانه افکنده پستبه خم کمندم گره با دو دست
تهمتن شد و باز کردش زبندشده دختر از باب خوار و نژند
به بانو چنین گفت با شوی سازکه زن باشد از شوی خود سرفراز
زن از شوی دارد بلندی منشنباشد ز شو بر زنان سرزنش
زگردان ایران و شهزادگاندلیران و مردان آزادگان
من این را بکردم زگردان پسندتوهم مهربان شو در کین ببند
چو بشنید این بانوی سرفرازنشانید با هم ابر تخت ناز
بسی ریخت رستم نثار از درمکه شد قصر ایوان چو باغ ارم
چهل روز در سیستان سور بودزدل دود و اندوه غم دور بود
وز آن پس شهنشاه ایران زمینبه ایران بشد با دلیران کین
جهان شد پر از رنگ و بوی نگاربشد شاد هر کس که بد دلفگار
یکی گفت بانو گشسب سواربه از بهمن و پور اسفندیار
چو رستم برفت گیو آمد به پیشسخن گفت با او از اندازه بیش
بسی گفت کو آورم پیش توکنم روشن آن رای تاریک تو
به پایان شد این داستان کهنبماند چو خوش یادگاری به من
نوشتم من این داستان را تمامبه خواننده بادا هزاران سلام
به توفیق آن قادر کردگاربه خواننده دارم بس امیدوار
چنین آرزوی کرامت بسیکه غیبت نگوید به این خط کسی
هرآن کس که خواند کند غیبتمبه غیبت گرفتار باشد به دم
سخن هر سخن بهتر از گوهر استهرآن کس که قدرش نداند خر است
خدایا تو رحمت نما بنده رابه جنت رسانی نویسنده را
خدایا بیامرز خواند و شنفتمبادا که گوهر فروشد به مفت
امیدم به لطف خدا هست بسکه باشد به هر دو سرا دسترس
زبیهوده گفتار شاه گوانمنم خاک زیر پی شاعران
نوشتن مر این نامه یک کهتریبه گفتار و کردار چون مهتری
نیا ام اگر خواهی اندر شتابقضا مام باشد قدر نام باب
ز تاریخ عمرم گذشت از عددهمه عمرم از رنج بگذشت و درد
ندیدم به غیر از ستم عمر خویشکه بگذشت و آید همه روزش پیش
ز تاریخ این خواه در از فلکهزار و سه صد بود با بیست و یک
هزار و دو صد با نود هفت عیانز تاریخ هجری نیای کیان
امیدم چنانست به پروردگارکه ماند همین نظم در روزگار
چو بانو به پیوند خود گشت جفتنماندست این راز اندر نهفت
به پایان شد این داستان کهنبه نزد مهان و به هر انجمن
کشیدم بسی محنت از روزگارکه تا ماند این خط مرا یادگار
نوشتم من این داستان را تمامبه خواننده خواهم درود و سلام

تمام و کمال نوشته شد این داستان بانو گشسب بنت رستم،پور زال سام