بخش ۳۱ - عقد بستن بانو گشسب به جهت گیو (و) بردن بانو به خانه (و) ناقبول کردن بانو گشسب، گیو را واحوال آن
ببستند مه را به مریخ عقدبه مفلس بدادند آن گنج نقد
چو بودش به زور و هنر دستبردزمیدان جهان گوی خوبی ببرد
ببردند مه را به خلوت سرایچو شد بسته کابین آن دلگشای
چو در خلوت خاص شد گیو گردبیامد بر ماه با دستبرد
همین خواست مانند گستاخ واردرآرد مر آن ماه را در کنار
زتندی برآشفت بانوی گردنمود آن جهانجوی را دستبرد
بزد بر بناگوش او مشت سختبدان سان که افتاد از روی تخت
دو دست و دو پایش به خم کمندببست و به یک کنجش اندرفکند
به خود غره بودن هم از جاهلیستکه بهتر مطاعی هم از عاقلیست
خدایی که بالا و پست آفریدزبردست هر زیر دست آفرید
به گستاخی خویش دلخسته شدزدلخستگی تنگ بربسته شد
به هرکاری چون بنگری در نهانهمانا کسی از تو به درجهان
که بود اندر این بوستانش نواکه به زو نبد بلبل خوش نوا